آموزش فروش

«دلم یک دنیا کاغذ کاهی می‌خواهد»

فرستادن به ایمیل

علی‌اکبر قزوینی/ نام «علی دهباشی» برای اهالی فرهنگ و ادب ایران آشناست. او سال‌ها یک‌تنه یکی از ارزشمندترین مجلات فرهنگی ایران را مدیریت و سردبیری کرده. نامش «بخارا» است. هر دو ماه یک بار در حجمی بیش از یک کتاب پُربرگ منتشر می‌شود. بر جلدش، که حاصل هنر «مرتضی ممیز» گرافیست برجسته است که چند سال پیش از دنیا رفت، هر بار عکس یک شخصیت برجستۀ فرهنگ و ادب ایران می‌نشیند. نامش را «محمد احصایی»، خطاط شهیر معاصر، با ذوق و سلیقه خطاطی کرده. و نوشته‌ها و سروده‌های بلندآوازه‌ترین شخصیت‌های فرهنگی و ادبی امروز ایران را می‌توان کنار هم در چندصد صفحۀ کاهی که ساده اما باسلیقه صفحه‌آرایی شده‌اند، خواند و با تمام وجود لذت برد. بخارا با همین صفحه‌های کاهی نام ایران و فرهنگ ایران و زبان پارسی را به چهارگوشۀ جهان می‌برد. افراد زیادی در سرتاسر دنیا هر بار با رسیدن شمارۀ جدید بخارا گل از گل‌شان می‌شکفد از ذوق این‌که باز می‌توانند این قندهای پارسی را بخوانند و بیاموزند و لذت ببرند. اما دهباشی چگونه توانسته اعتماد این همه شخصیتی را جلب کند که برخی از آنها فقط به بخارا مطلب می‌دهند؟ چگونه توانسته نشر این مجلۀ ارزشمند را این همه سال ادامه بدهد و همین دیروز شمارۀ ۸۶اُم آن را روی کیوسک بفرستد؟ منشا این همه پشتکار کجاست؟

برای گرفتن پاسخ این پرسش‌ها بود که چند سال پیش گفت‌وگویی با او انجام دادم که در روزنامۀ «آینده نو» منتشر شد. این گفت‌وگو تاریخ مصرف ندارد، هنوز و همچنان تازه است و می‌تواند الهام‌بخش همۀ کسانی باشد که تلنگری می‌خواهند برای حرکت بیشتر. برای یک اقدام. برای این‌که از ده نمک خود بیرون بروند. برای این‌که هدف‌های خود را تحقق بخشند. برای این‌که ماموریت زندگی خود را به انجام برسانند. برای این‌که عاشقانه کاری را انجام بدهند که برای انجام آن به این دنیا آمده‌اند. برای همۀ آنهایی که نمی‌خواهند منتظر کسی دیگر بمانند تا برای آنها کاری کند، می‌خواهند دست به زانوی خود بگذارند و بلند شوند و کاری کنند. 

گفت‌وگوی من با علی دهباشی در دفتر قبلی مجلۀ بخارا نزدیک میدان فردوسی انجام شد. گفت‌وگو با وصفی از کارهای او آغاز شد و وصفی از دفتر بخارا، و سوالاتی که در ادامه پرسیدم. این گفت‌وگو را در ادامه بخوانید، مطمئنم لذت خواهید برد، و حتما برای ما بنویسید که از خواندن آن چه حسی پیدا کردید و چه دیدگاه‌هایی دارید.

***

گردآوری مجموعه نامه‌های جلال آل احمد و کمال‌الملک، تصحیح سفرنامه فرنگ حاج سیاح، تصحیح خردنامه اعتمادالسلطنه، تالیف جشن‌نامه «به نرمی باران»، ویژه فریدون مشیری، جشن‌نامه «کارنامه زرین» ویژه عبدالحسین زرین‌کوب، جشن‌نامه «زنی با دامنی شعر» ویژه سیمین بهبهانی و سردبیری چندین مجله ادبی، همه و همه حاصل کار مردی است که در انتهای بن‌بستی در حوالی میدان همیشه دودگرفتۀ فردوسی، در میان مجسمه‌های جغدهایش و انبوهی از کتاب و کاغذ به‌گرمی از من پذیرایی می‌کند. صبح یک روز سرد دی‌ماه ۱۳۸۵ است و هوا ابری. دهباشی چند نفس از کپسول اکسیژنش را به درون سینه می‌برد و از ده‌ها مجسمۀ جغدی که داشته سخن می‌گوید. مجسمه‌های فعلی را دوستانش به او داده‌اند تا کمتر دلتنگ قبلی‌ها باشد. می‌پرسم: «تا حالا جغد زنده نگه داشته‌اید؟» مکث می‌کند، آهی می‌کشد و می‌گوید: «هرگز دلم نیامده که این کار را بکنم.» حرفش را این‌طور تکمیل می‌کند: «خیلی برایم دشوار است.» در کلماتش حسی موج می‌زند که شک نمی‌کنی کاملاً حال جغدهای اسیر را می‌فهمد… اینجا دفتر بخارا است با یادگارهایی از افغانستان و تاجیکستان. تصاویر شاعران افعانستانی و تاجیک بر در و دیوار است. هزارتویی عجیبْ شلوغ، پُرِ کتاب و مجله و عکس آدم‌هایِ ادبیِ معروف. همین شلوغی، بهانۀ پرسیدن اولین سؤال می‌شود و گفت‌وگوی ما شکل می‌گیرد…

علی دهباشی، مدیر و سردبیر بخارا

در این شلوغی چیزی گم نمی‌شود؟!

(با خنده) نه، اما شاید فقط خودم از آن سر در می‌آورم. چون در واقع کار چندین نفر روی میز انجام می‌شود و بنابراین در این بی‌نظمی یک نظم درونی وجود دارد که حتی اگر چشم‌هایم را هم ببندم می‌توانم تشخیص بدهم هر چیزی کجا است.

هیچ وقت تلاش نکرده‌اید یک نظم ظاهری به اینجا بدهید؟

ایجاد این نظم مستلزم داشتن حداقل ۵-۶ نفر کادر ورزیده است و فعلاً امکان مالی برای این‌که این تعداد افراد وارد را در اختیار داشته باشم، وجود ندارد. این هم سیستم خاصی است که به قول آقای محمد قائد، برای ادارۀ مجله «ابداع» کرده‌ام. به هر حال دشوار است، ولی فعلاً چاره‌ای نیست. چه می‌شود کرد؟

حجم کارهایتان هم به تبعِ آن باید زیاد باشد.

جز اینجا، من دو جای دیگر کار می‌کنم تا چرخ زندگی و مجله را بچرخانم. کم می‌خوابم و این کم‌خوابی‌ عادت سالیان است. نزدیک ۳۰ سال است که ۵ صبح کارم را شروع می‌کنم و تا دیروقت شب ادامه می‌دهم؛ حتی با این‌که ناخوشی (آسم) ــ که فصل‌های سرد سال شدیدتر هم می‌شود ــ گاهی اوقات واقعاً می‌رود که مرا از پا درآورد. به هر حال این عادتی است که به تدریج شکل گرفته و سوخت‌وساز بدنم هم با آن تنظیم شده است. جریان پاولف یادتان هست …

اما این همه انرژی را از کجا می‌آورید؟

وقت تنگ است، عمر ما کوتاه. همیشه این مسئله برای من به صورت یک هشدار بوده که فرصتِ خیلی کمی داریم و کارِ نکرده زیاد. بنابراین همیشه در این فکر بوده‌ام که باید هر چه زودتر کارهایی کرد. ما در جایی زندگی می‌کنیم که هیچگاه امید به فردا و فرداها متصور نبوده ولی باید در عین حال که برای فرداها کار می‌کردیم. در این تناقض یا پارادوکس زندگی کرده و پیش می‌رویم.

این احساس را من هم دارم، خیلی‌های دیگر هم دارند. اما باعث نشده این همه وقت و انرژی روی کارهای نکرده‌مان بگذاریم. این احساس فقط می‌تواند یک انگیزه باشد، اما حتماً محرک قوی‌تری هم در کار هست.

در واقع، من همواره خواسته‌ام با این کار کردن به زندگی‌ام یک جورهایی معنا بدهم. هر کدامِ ما به شکلی به زندگی‌مان معنا می‌دهیم. من هم برای گریزِ از خیلی چیزهای دیگر، که ممکن است وضعیت روحی‌-روانی خاصی را برایم پیش بیاورد… (مکث می‌کند) شاید برای گریز از آنها است که این حجمِ کار را به دوش می‌کشم، طوری که از شدت کار می‌افتم نه از شدت افسردگی. دوستان محبت دارند و اسم‌گذاری می‌کنند و با حسن ظن هم این کار را می‌کنند.

اجازه بدهید برویم به سال‌های دورتر، زمانی که علی دهباشی به روزنامه‌نگاری علاقه‌مند شد. از همان اولِ اول برایمان تعریف کنید.

خُب، از نوجوانی مجله‌خوان بودم. پیک دانش‌آموز را می‌خواندم. بعداً رفتم سراغ کیهان بچه‌ها، دختران و پسران و… خلاصه همین‌طور با این مجلات بزرگ شدم. در سال‌های بعد، خوانندۀ جدّی رودکی، سخن و بعدتر یغما، و بعد نگین و… شدم. یادم هست که صبح خیلی زود می‌رفتم جلوی دکه ببینم رودکی آمده، یغما آمده… و خلاصه از شدت علاقۀ به این نوع کار، افتادم آن سوی ماجرا. و خُب، در دبیرستان هم روزنامه دیواری درست می‌کردیم. روزنامه‌های دیواریِ من گاهی ماه‌ها به دیوار می‌ماند، بس که خواننده داشت. علتش این بود که از مطالعۀ بیش از حد این نشریات، یاد گرفته بودم چطور می‌شود مطالب متنوعی را برای خواننده تنظیم و ایجاد جذابیت کرد.

همه مطالب آن روزنامه‌ دیواری‌ها را خودتان می‌نوشتید؟

بیشترش را خودم می‌نوشتم و بقیه را هم از جاهای دیگر انتخاب می‌کردم. بنابراین از همان اول به این اصل که در مطالب یک مجله «تنوع» باید وجود داشته باشد، اعتقاد داشتم.

داشتید از نحوۀ ورودتان به عالم روزنامه‌نگاری می‌گفتید.

این گذشت، تا سال‌های بعد که به عنوان مصحّح (غلط‌گیر) در خیلی از نشریات کار می‌کردم. در جریان انقلاب، هفته‌نامه جنبش را که علی‌اصغر حاج‌سیدجوادی و اسلام کاظمیه منتشر می‌کردند، دورۀ مخفی‌اش را با آنها کار کردم. بعد مجلۀ آرش بود، بعد چراغ، بعد آدینه، بعد دنیای سخن و بعد کلک که با آنها همکاری می‌کردم، و بعد از آن چند دوره سردبیری مجله‌های مختلف را به عهده داشتم. اول طاووس بود و بعد کلک که ۹۴ شماره با سردبیری من منتشر شد. هفت سال طول کشید. بعد چند نشریۀ دیگر که آخرینش سمرقند بود که ۱۰ شمارۀ آن را سردبیری کردم. بخارا هم مجله‌ای است که از شهریور ۱۳۷۷ مدیر و سردبیرش هستم. ۵۶ شماره‌اش درآمده که این هم ۹ سال طول کشید. یک دوره کوتاه هم معاون سردبیر روزنامۀ اطلاعات بودم و از این کارهای این شکلی هم زیاد پیش آمده که الان حضور ذهن ندارم. به هر حال نزدیک ۳۰ سال است که به‌طور مستمر مشغول به این کارم.

اولین مطلبی را که از شما چاپ شد خاطرتان هست؟

(فکر می‌کند) اگر اشتباه نکنم در مجلۀ شکار و طبیعت بود در اهمیت درخت…

چه سالی؟

کلاس چهارم دبستان بودم. راجع به درخت چیزهایی می‌خواندم و اینها را جمع‌آوری کردم به صورت یک مقاله، که با این شعر سیاوش کسرایی که دایی‌ام می‌خواند شروع می‌شد: «تو قامت بلند تمنایی ای درخت…» یک روز با مادرم رفتیم دفتر مجله. آنها باور نمی‌کردند که من نویسنده‌اش باشم. شناسنامه نشان دادیم. و بعد به من بابت آن مقاله جایزه دادند. به هر حال این‌طور شروع شد و ادامه پیدا کرد با مقالات بعدی که در روزنامۀ خاک و خون ادامه یافت.

چاپ آن مقاله حتماً انگیزه‌ای قوی بود برای ادامه کار.

بله، خیلی. به‌خصوص مادرم خیلی تحت تأثیر قرار گرفت. شاید باور نمی‌کرد. هرگز نگفت ولی بعد از اینکه از دفتر مجله بیرون آمدیم رفتارش با من عوض شد.

فکر می‌کنید اگر آن مقاله چاپ نمی‌شد، با توجه به روحیاتتان در آن زمان، آیا باز هم انگیزه ‌داشتید برای مقاله نوشتن و فرستادن برای مجلات؟

(مطمئن و بی‌درنگ) بله! نوشتن برای من همیشه جالب بوده است. از همان روزها شروع کردم به‌نوعی خیلی ابتدایی «یادداشت روزانه» نوشتن. نمی‌دانستم که دارم یادداشت روزانه می‌نویسم، بعدها فهمیدم که به این نوشته‌ها می‌گویند یادداشت روزانه و از این قبیل …

شما آموزش آکادمیک روزنامه‌نگاری هم دیده‌اید یا بیشترش تجربی بوده؟

تجربی بود، و بعد یک دوره (حوالی سال‌های پایانی دهۀ پنجاه) با آدم‌های برجسته‌ای کار کردم، و این کار کردن بسیار اثر داشت روی من و بعد یک دوره هم خیلی جدی خب درس این کار را خواندم.

بیاییم سراغ بخارا. چه شد که این اسم را برای مجله انتخاب کردید؟

(با شوری خاص می‌‌گوید) بخارا شهری بود که من را عمیقاً تحت تأثیر قرار داد. من شهرهای زیادی، شهرهای مهمی را در دنیا دیده‌ام، اما هیچ کدام مثل بخارا من را تکان نداد. در بخارا هنوز آن شهر کُهنه وجود دارد. شهری که وقتی من در کوچه‌هایش راه می‌رفتم، فکر می‌کردم که رودکی، بیهقی، حافظ و بسیاری از بزرگان فرهنگ ایران در همین کوچه‌ها راه رفته‌اند… شهری بود که من صدای تاریخ ایران، صدای ادبیات و فرهنگ سرزمینم را در آن شنیدم. شهری بود که فکر می‌کردم آن بخش گمشدۀ تاریخ بیهقی را می‌شود در آنجا و در خانه‌هایش پیدا کرد… وقتی که صحبت از نام‌گذاری [برای مجله] شد، اول اسم «رواق» را در نظر گرفتم که چون مجله‌ای به این نام قبلاً وجود داشت، بخارا را دوست دیرینم شفق سعد پیشنهاد کرد، انگار از درون من خبر داشت. حتماً بروید بخارا را ببینید، آن‌وقت شاید بیشتر متوجه نام‌گذاری من شوید.

بعضی از عکس‌هایی که از شهر بخارا در پشت جلد بخارا چاپ می‌کنید، کار خودتان است. همین‌طور تعداد زیادی از عکس‌های شخصیت‌های ادبی و فرهنگی در داخل مجله. آیا عکاسی را هم جدی دنبال کرده‌اید؟

از همان سال‌های قدیم، علاقه داشتم به بریدن عکس‌ها از روزنامه‌ها و مجلات و چسباندن آنها در دفتری که به همین منظور تهیه کرده بودم. توجه به عکس نویسنده‌ها هم برایم جالب بود. این علاقه بعدها گسترش پیدا کرد و شروع کردم به عکاسی. اولین دوربین عکاسی هدیه بهرام صادقی بود که ماجرایش مفصل است. بعد از اینکه صاحب دوربین شدم شروع کردم. (با خنده) البته پا در کفش عکاس‌ها کرده‌ام، ولی به علت تجربۀ سالیان، به تدریج یک چیزهایی را در این زمینه آموخته‌ام. و در حال حاضر عضو انجمن عکاسان کانادا، همچنین عضو انجمن صنفی عکاسان مطبوعات هستم. یعنی کارهایم را دیدند و خیلی تشویقم کردند.

می‌شود گفت به هر کاری که یک جورهایی به نشریه و روزنامه و کتاب ربط دارد، علاقه‌مندید و دوست دارید در حد یک ناخنک هم شده، تجربه‌شان کنید.

بله، مثلاً صفحه‌آرایی مجله یکی از آنها است. گزارش نوشتن، نوار پیاده کردن، غلط‌گیری، چاپخانه و صحافی رفتن و… خلاصه تمام مراحل گوناگون چاپ یک مجله از تهیه مطلب تا انتهای کار را مجبور بوده‌ام که انجام بدهم و هنوز علیرغم دشواری‌هایش باید ادامه دهم. سخت است ولی چه می‌شود کرد.

فقط اجبار که نبوده. حتماً دوست هم داشته‌اید!

یک سری کارها را بله، اما مثلاً رفتن به چاپخانه الان برای من خیلی دشوار است. گرد کاغذ و بوی مرکب من را اذیت می‌کند. ولی مجبورم بروم چون این مجله ناظر چاپ ندارد. شاید تنها مجله‌ای باشد که ناظر چاپ ندارد و به علت شرایط اقتصادی که در مجله هست، مجبورم خودم این کار را انجام بدهم.

در مجله‌هایی که شما در طول این سال‌ها سمتی داشته‌اید، همیشه اسم آدم‌هایی روی جلد و پای مقالات بوده که هر کدام از آنها یکی از ستو‌ن‌های فرهنگ و ادب این مملکت هستند. چطور این همه مدت توانسته‌اید اعتماد آنها را حفظ کنید که هر جا رفته‌اید این نام‌ها را هم با خودتان برده‌اید؟

اولاً اگر این مجلات (مثل طاووس، آرش، کلک، سمرقند، بخارا و…) اعتباری داشته و دارند ــ فروتنی نیست ــ به واسطۀ نویسندگانشان بوده است. من هیچ وقت دچار توهم نمی‌شوم. چند وقت پیش هم در سخنرانی مراسم سالگرد یکی از نشریات گفتم که ما در ایران هنوز کار سردبیری نمی‌کنیم. در واقع، این «اعتباری» است که من از «اعتماد» این نویسندگان دارم. اما چگونه شده که این بزرگانِ عرصه‌های مختلف گاهی به تنها نشریه‌ای که مطلب می‌دهند همین بخارا است، علتش را در دو چیز می‌دانم. یکی این‌که شأن آنها و منزلت علمی و فرهنگی‌شان را حفظ کرده‌ام؛ مطلب آنها را هرگز کنار یک مطلب ضعیف نگذاشته‌ام. دوم این‌که بخارا شاید تنها نشریه‌ای باشد که آن را از کتابخانۀ خوزه مارتی در هاوانا (کوبا) گرفته تا نزویل (استرالیا)، از بلندی‌های پامیر در بدخشان، تا قلب چین، جمهوری‌های شوروی سابق و… می‌فرستم. بخارا را به هر جای جهان که مخاطب داشته باشد می‌فرستم. یک بار دکتر محمدجعفر محجوب گفت: «من مقاله‌ای که به تو می‌دهم و در تهران چاپ می‌شود، حداقل ۲۰ نفر در آمریکا به من زنگ می‌زنند و راجع به آن صحبت می‌کنند. اما یک مقاله می‌دهم به نشریۀ فارسی‌زبانی که در آمریکا چاپ می‌شود، یک نفر هم زنگ نمی‌زند!» برای کسانی که در عرصۀ فرهنگ ایران، زیر آسمانِ جهان، باید این مقالات را بخوانند، مجله را هر طور شده ــ پست زمینی، هوایی، با مسافر،… ــ به دستشان می‌رسانم. بازتاب این کار، ایجاد یک نوع ارتباط فرهنگی است. جز این، نقد به معنای رایجِ فعلی را هیچ وقت در بخارا چاپ نمی کنیم. باور من این است که یک مجله، کتاب یا مقاله، یا آن‌قدر بد است که باید به‌کل رهایش کرد، یا حتماً محاسن و معایبش در کنار هم گفته شود. نقد یک‌سویه هیچ‌گاه چاپ نکرده‌ام. هیچ‌گاه گرایش‌های تعصب‌آمیز را وارد مجله نکرده‌ام و تا جایی که شده، از آن پرهیز کرده‌ام. این هم به‌خودی خود محبوبیتی را برای مجله ایجاد کرده است.

بخارا، شاید به خاطر ظاهرش، به خاطر حجمش، به خاطر قیمتش و به خاطر نام‌های بزرگی که برای آن می‌نویسند، طوری جا افتاده که مجله‌ای است برای اُدبای روشن‌فکر و کسانی که در حدو اندازه‌های نویسندگان آن هستند. و این شاید مخاطبان معمولی‌تر را برای خرید آن دچار تردید کند. راجع به این موضوع چه نظری دارید؟

من نمی‌دانم این تصور از کجا پیدا شده. ما مدرن‌ترین مباحث ادبی جهان را در بخارا و مجلات پیش از آن مطرح کرده‌ایم. ما اولین ویژه‌نامۀ رُمان نو را در کلک منتشر کردیم. در بخارا هم شما می‌بینید که ویژه‌نامه‌هایی برای سلین، گونتر گراس، هانتکه، وولف، اکو و… درآورده‌ایم که هیچ نشریه آوانگارد (که شهرت آوانگارد بودن دارد) این کارها را نکرده است. منتها نوع پرداختن ما به این مباحث خیلی جدی است و عمیق؛ بنابراین احتیاج دارد که خوانندگان یک مقدار تلاش بیشتری بکنند.

این قضیه چقدر ربط دارد به آسان‌گیری ذائقۀ مخاطبان امروز؟ مخاطبی که همه چیز را مثل «فست فود» سریع و راحت‌الحلقوم می‌خواهد، آن هم در دنیای مملو از اطلاعات امروز و این همه نشریه‌ای که آسان‌گیری را ترویج می‌کنند. (رسانه‌های صوتی و تصویری هم که جای خود را دارند!)

متأسفانه این «تنبلی ذهن» امر رایجی شده و به‌خصوص بر جوانان ما حاکم شده است. حاضر نیستند مطالب عمیق و جدی را دنبال کنند. و این وظیفه مطبوعات است که کمک کنند تا این روند عوض شود. برای همین ما در شماره‌های ویژه‌نامه‌هایمان در بخارا، سعی کردیم در سطح بالاتری بحث کنیم و سطح مطالب را هم هر شماره سنگین‌تر می‌کنیم. این شاید باعث شود بسیاری از مخاطبانمان را از دست بدهیم، ولی در عوض کارهای ماندگارتری انجام می‌دهیم. خواننده‌ها هم باید عادت کنند به مطالبِ سخت‌تر را خواندن.


جز محتوا، از ظاهر مجله هم راضی هستید؟

با توجه به امکانات، بله. ولی خیلی فکرهای زیادی دارم. الان که با شما صحبت می‌کنم طرح سه فصل‌نامه بسیار جدی در دستم است که به‌زودی خبرش را خواهم داد.

من یک میز نور در این سالن می‌بینم. شما هنوز صفحه‌ها را دستی می‌بندید؟

بله. مطالب با زرنگار تایپ می‌شوند و بعد از پرینت و غلط‌گیری نهایی، عکس‌ها و شماره صفحه‌ها را می‌چسبانیم. این کار هم بسیار سخت و زمان‌بر است، به‌ویژه برای ما که حجم صفحاتمان بسیار زیاد است ولی نمی‌دانید که چه لذتی دارد.

با این حجمِ بالای صفحاتِ هر شماره، مطلب کم نمی‌آورید؟

(به یکی از قفسه‌ها اشاره می‌کند) آن کلاسورهایی که در نایلون می‌بینید، ۵ هزار صفحه مطلب آمادۀ چاپ است. یعنی اگر کسی پیدا شود و به ما امکانات بدهد، می‌توانیم هر هفته یک بخارای ۴۰۰ صفحه‌ای منتشر کنیم. بخارا تنها نشریه‌ای است در ایران که چنین بانک مطلبی را دارد، همه‌اش هم مطالبِ درجه یک از نویسندگان تراز اول.

بخارا چقدر تیراژ دارد؟

تیراژ بخارا ۵ هزار نسخه است و این همان خوانندۀ جدی کتاب است که از ۳۰ سال پیش تا حالا هیچ تغییری عمده‌ای نکرده! آخرین تیراژ مجلۀ سخن هم ۵ هزار نسخه بود. اگر فرض کنیم هزار تا از این تعداد را دو نفر می‌خوانند می‌شود گفت هفت، هشت هزار نفر خواننده داریم.

مشترک ثابت و افتخاری چقدر دارید؟

(می‌خندد) افتخاری که زیاد داریم، ثابت هم متغیر است.

در بعضی از شماره‌های بخارا می‌بینم که اطلاعیه زده‌اید و از مشترکان خواسته‌اید حق اشتراک‌هایشان را بپردازند. این‌قدر بدقولند؟!

هیچ وقت در این سرزمین اشتراک مجلات جدی گرفته نشده است… علتش هم این است که هیچ وقت نشریات در ایران پایدار نبوده‌اند. بنابراین مفهوم اشتراک و آبونمان به آن صورت که در غرب مطرح است، در ایران مطلقاً مطرح نیست. عدم پایداری و عدم تداوم انتشار باعث شده که هیچ کس این قضیه را جدی نگیرد.

آقای دهباشی! برای بخارای بعد از خودتان فکری کرده‌اید؟

امیدوارم شهاب (پسرم) بتواند این راه را با روحیۀ جوان‌تر و با ذائقۀ معاصرتر ادامه بدهد.

تا حالا فکر کرده‌اید که اگر روزنامه‌نگار نبودید، چه‌کاره می‌شدید؟

بی‌تردید در صحافی کار می‌کردم. صحافی بلدم و عشق می‌ورزم به این کار. بهترین لحظاتم، لحظاتی است که می‌روم صحافی و تکْ‌جلد‌سازی کار می‌کنم. هفته‌ای یکی دو ساعت از وقتم را می‌گذارم روی این کار. روزنامه‌نگار اگر نبودم، یا صحاف می‌شدم یا … بله. فقط صحاف می‌شدم. از کتاب و نشریه محال است بتوانم دل بکنم و دور باشم.

می‌خواهم یک خاطرۀ بد برایم تعریف کنید و بعد بهترین خاطره‌تان را از دوران کاری‌تان.

(مکث می‌کند) خاطرۀ بدم مربوط می‌شود به شماره ۹۵ کلک. داشتم کارهایش را انجام می‌دادم که خبر رسید مدیرمسئول مرا از سردبیری خلع کرده است. بهترین خاطره‌ام هم باز برمی‌گردد به کلک. به شمارۀ اول آن که ۱۵ اسفند ۱۳۶۸ منتشر کردم، با تنها اندوختۀ خودم، در ۱۶۰ صفحه و خودم بردم در کتابفروشی‌ها توزیع کردم. اولین بار بود که همۀ کارهای یک مجله را خودم و با سلیقۀ خودم انجام می‌دادم و لذتی سرشار داشت انتشار آن شماره.

شما روزنامه‌نگار موفقی هستید و حتماً این موفقیت رازی دارد. رازتان را به ما هم می‌گویید؟

صمیمانه بگویم، اصلاً فکر نمی‌کنم که آدم موفقی هستم. به هر حال، لطف دوستان، ندیده گرفتن معایب من و اندکی همت و پشتکار، شاید باعث شده که این‌طور به نظر برسد. اما اصلاً موفقیت این نیست. من راه خیلی طولانی‌ای در پیش دارم تا بتوانم بگویم موفق بوده‌ام. در مقابلِ آدم‌های بزرگی که شرح حالشان را خوانده‌ام و آنها را می‌ستایم، من کسی نیستم و فاصله‌ام با آنها بسیار زیاد است. تصور می‌کنم روزی‌که بتوانم به آنچه نکرده‌ام تحقق ببخشم، شاید احساس موفقیت به‌دست آید. ولی بدون فروتنی بگویم که هنوز تصور می‌کنم راه درازی در پیش است تا احساس موفقیت به‌دست آید.

برای روزنامه‌نگارهای نسل ما چه توصیه‌ای دارید؟

(بی‌درنگ و محکم می‌گوید) سخت بگیرند! خیلی همه چیز را سهل و ساده گرفته‌اند. ما دچار یک نوع کاهش در همه سطوح شده‌ایم.

بیشتر توضیح می‌دهید؟

من فکر می‌کنم [روزنامه‌نگارهای جوان ما] کم می‌خوانند و کم می‌نویسند. هر چیزی را هم که می‌نویسند، چاپ می‌کنند. تا آنجا که می‌توانند باید بخوانند و برای این کار وقت بگذارند. مسئلۀ دیگر، فارسی‌نویسیِ این نسل است که بسیار نگران‌کننده به نظر می‌رسد. فارسی‌ای که آنها می‌نویسند دیگر قابل خواندن نیست. یک فارسی‌نویسیِ من‌درآوردی است که به‌کل با آنچه که به عنوان نثر فارسی شناخته شده، بیگانه است.

دوم خرداد ۷۶ و سال‌های بعد از آن یک تکان اساسی به روزنامه‌نگاری ایران داد. روزنامه‌ها و به‌ویژه به مطالب سیاسی آنها اقبالی تازه و شاید بی‌سابقه در میان مردم یافت. سیاسی‌نویس‌ها هم به تبع آن شهرتی بیش از سایرین یافتند. گرچه الان کم‌وبیش به وضعیت متعادل‌تری رسیده‌ایم، اما آیا به نظر شما مجموعۀ این قضایا باعث نشده روزنامه‌نگاری و روزنامه‌نگاران ما زیادی سیاست‌زده شوند؟

ما در عرصۀ روزنامه‌نگاری، در بخش ادبیات سیاسی پیشرفت کرده‌ایم و این قابل کتمان نیست. ولی از جهت عمق مسئله، نه. در این زمینه دچار کاهش شده‌ایم و جاذبه‌های ادبیات سیاسی در کار روزنامه‌نگاری هاله‌ای را ایجاد کرده که ما در آن احساس خوشی می‌کنیم. در صورتی که این‌طور نیست و هنوز خیلی باید کار کنیم.

قضیه شب‌های بخارا چیست خیلی سروصدا کرده؟

حقیقتش ماجرا برمی‌گردد به «شب‌های نویسندگان و شاعران» در سال ۵۶ که من هم در کنار دیگر دست‌اندرکاران نقش کوچکی داشتم. و بعد شب‌های چهارشنبه بود که دو سالی ادامه داشت و عدۀ زیادی شرکت می‌کردند.

در سال‌های اخیر چه شب‌هایی را برگزار کردید؟

شب رابیند رانات تاگور، شاعر هندی بود که دکتر مجتبایی و پاشایی سخنرانی کردند. شب لویی فردینان سلین بود که مهدی سحابی نطق جالبی تحت عنوان «ای کاش سلین ایرانی بود» انجام داد و بعد «شب گونترگراس» و «شب اومبرتو اکو» بو که خود اکو برایم پیام داد و همان شب خواندیم. «شب ماندشتام» شاعر روس را برگزار کردیم که حورا یاوری حرف‌های بسیار مهمی زد و چندین شب به نویسندگان ایرانی اختصاص دادیم. «شب رضا سیدحسینی» که به‌مناسبت هشتاد سالگی‌اش بود. «شب سیدمحمدعلی جمالزاده» و بعد صد و بیستمین سال تولد ملک‌الشعرای بهار را در «شب بهار» جشن گرفتیم و هفتۀ قبل هم «شب ویرجینیا وولف» را برگزار کردیم و «شب‌های اورهان پاموک، سوزان سانتاگ، محمود درویش، هانا آرنت و شب ادبیات عرب» هم در راه است و می‌بینید که فقط آن جوان نبود که در کشتی …

…و آخرین سؤال، بزرگ‌ترین آرزوی علی دهباشی در زندگی‌اش چیست؟

این‌که به اندازۀ دانشگاه تهران کاغذ کاهی داشته باشم. (می‌خندد) به اندازۀ پارک لاله، به اندازۀ پارک شهر،… یک حجمِ زیادِ کاغذ. عُقدۀ کاغذ دارم و این آرزوی من در این عُقده مستتر است. چون همیشه کابوسِ کاغذ داشته‌ام و فکر می‌کنم اگر حجم وسیعی کاغذ داشته‌ باشم، به آرامش می‌رسم. تنها چیزی که از دنیا می‌خواهم همین است؛ کاغذ، آن‌قدر که بتوانم بخارا را هفتگی درآورم.


دوست دارید در یک گفت‌وگوی جدید، باز هم به سراغ علی دهباشی برویم؟

از زمان این گفت‌وگو تاکنون، بخارا همچنان منتشر شده و این نشان می‌دهد که علی دهباشی کارش را با پشتکار و موفقیت ادامه می‌دهد. دوست دارید در گفت‌وگوی جدید چه سوالاتی از او بپرسیم؟ لطفا پیشنهادها و دیدگاه‌های خود را اینجا برایمان بنویسید. سپاسگزاریم!


تمامی عکس‌های این مطلب توسط علی‌اکبر قزوینی گرفته شده است.


از این مطلب لذت بردید؟ می‌توانید هم‌اکنون مشترک مطالب سایت شوید
تا جدیدترین مطالب برای شما ای‌میل شود. لطفا روی تصویر زیر کلیک کنید:

دیدگاه های شما  

 
+4 #7 کیانوش طهماسبی قدیم 16 خرداد 1391 ساعت 22:19
حرف های یک مکتب کمالی ادبیات دوست:
جناب دهباشی شما باید بخاطر سال ها ثبات و استواری و تحمل زحمات احساس موفقیت کنید.«خدا قوت»با ارزوی یک عالمه مخاطب جدید (که یک عالمه کاغذ با خودشان می اورند)
با توجه و تایید نظر استاد معظمی امیدوارم بخشی از مطالب بخارا را در سطح افراد متوسط و جوانان جامعه اختصاص دهید که افراد بیشتری از مطالب ارزشمند شما استفاده ببرند افرادی مثل من که انقدر درگیر کارو زندگی هسند که در فرصت کم فراغت باید خوراک روحمان فست فودی ولی مفید و با ارزش و مغزمان سریع و آسان مطالب را آنالیز و هضم و جذب کند!با نظر شما مبنی بر کاهش در سطوح مختلف موافقم ولی چه می شود کرد؟در همین شرایط باید بهترین گزینه را برگزید.
ای بخارا شاد باش و دیر زی میرزای تو شاد مان آید همی
پاسخ به این دیدگاه
 
 
+2 #6 مهدی برزگر 16 خرداد 1391 ساعت 19:14
نقل قول ali:
استاد شما خیلی سرخودتون معطلید
من ،من کردن درست نمیباشد
از خود ستایی در ست نمیباشد
لطفا به تکه کلام آخر خودتا باید بیشتر توجه میکردید
متاسفم برایتان
این شخصی که ادعا می کند آقای معظمی منم منم میکند باید به یاد داشته باشند که منم منمی وجود ندارد.واین شخصی که از ایشون مصاحبه ای چاپ کردید در واقع خودشون را درگیر کار بیش از حد کرده اند و خودشان مانع سیستم خودشان هستندو درست است که در جهت اعتلای نام وادب پارسی گام بر می دارند. وکاری بسیار اثر گذرا انجام می دهند و آقای معظمی حرف شان بسیار صحیح است که می فرمایند کار مطبوعاتی و فرهنگی یعنی در آمد کم نظر ایشان این طور است اگر شما نظری غیر این دارید بفرمایید وبا متهم ساختن کسی کار به جایی نمی برید.سپاسگزارم
پاسخ به این دیدگاه
 
 
+4 #5 معصومه رضاییان 09 خرداد 1391 ساعت 15:39
با سلام وتشکر از مطالب خواندنی که در مجله منتشر می کنید
از آشنایی با چنین مجله پر محتوایی خوشحالم از انجایی که به ادبیات وهنر بسیار
علاقه مند هستم حتما آن را تهیه کرده واز مطالب مفید آن استفاده خواهم کرد
منتظر ادامه مطالب مفیدتان هستم در پناه حق شاد وسلامت باشید.
پاسخ به این دیدگاه
 
 
-3 #4 ali 09 خرداد 1391 ساعت 12:20
استاد شما خیلی سرخودتون معطلید
من ،من کردن درست نمیباشد
از خود ستایی در ست نمیباشد
لطفا به تکه کلام آخر خودتا باید بیشتر توجه میکردید
متاسفم برایتان


نقل قول Mahmoud Moazami:
سپاسگزارم جناب قزوینی که مرا با این بخش از جامعه ایران نیز آشنا ساختید. بخشی که عاشقانه کار می کنند و آنقدر غرق کار خودند که شاید فرصت "طلایی" از نظر دیگران را به راحتی نادیده بینگارند.

بهر حال خدمت ارزنده آنان به تاریخ و ادبیات پارسی وجهان بی پاسخ نخواهد ماند.

بعنوان یک نظاره گر، چند نکته در کار ایشان مرا به خود جلب کرد:

نخست اینکه ایشان روش کاری را که برگزیده اند تنها راه ممکن می دانند که این گونه نیست، شاید یکی از راههای مناسب باشد ولی لزوما بهترین راه نیست.

اگر ایشان در امریکا بودند با توجه به جامعه سرمایه داری به گونه شگفت آور بیشتر می درخشیدند و شاید هم موثر تر می بودند. (قصدم تنها مقایسه روشها است و درست و غلط آن را نمی دانم)

دوم اینکه به نظر می رسد که ایشان "فقر" و دست تنگی را که پیوسته در جهان سوم با خبر نگاری و کارهای علمی و مطبوعاتی القاء کرده اند را باور کرده اند.

نمی دانم مرغ اول آمد یا تخم مرغ!

ایشان بواسطه کم بود مالی مجبورند تمام کارها را خودشان به تنهایی انجام دهند یا چون این گونه کار می کنند و کم تر به دیگران اعتماد دارند و یا بیش از حد سخت گیر هستند دست تنها مانده اند و کم درآمد؟

سوم باید به خاطر داشت که چیزهای پر طرفدار معمولا چیزهایی با کیفیت بالا و ممتاز نیستند، چرا که توده های مردم معمولا متوسط هستند و چیزهای متوسط را درک و تقدیر می کنند.

طبیعی است که پیام حافظ و سعدی و مولانا و سعدی و خیام را همه به درستی درک نکنند، بسیار طبیعی است.

کارهای با ارزشی که ایشان انجام می دهند مخاطبین خاص خود را دارد و در نوع خود بسیار موفق و خوشنام هستند.

جوانان ما هم در این مورد خیلی مورد نقد قرار نباید بگیرند، آنها را ما (بزرگان قوم، پدر و مادران و مربیان) تربیت کرده ایم. اگر کاستی هست از ماست نه از انها.

شاید بهتر باشد آن گروهی که مانند خود ایشان از استعداد و شوق بالای برخوردارند را تشویق کنیم و به یاد داشته باشیم تاریخ ایران یک سعدی و حافظ و .... تحویل جهان داده است در حالیکه در سایه گسترش و ارزان شدن علم و فن امروزه تنها در ایران زمین اگر نگوییم هزار دست کم ده ها سعدی و حافظ و ... هستند که بواسطه درگیری با کوپن و یارانه حضور غیاب اداره و ترافیک شاید فرصت نکنند که بدانند چه کسی هستند.

در پایان دوباره از شما جناب قزوینی بواسطه انتشار این مصاحبه و شناشاندن افراد استثنایی کشورمان به جوانان و از جمله خود من سپاسگزارم و برای گسترش ادبیات و فرهنگ انسانی و ارزشمند کشورمان دعا و اقدام می کنم.

شاد و تندرست باشید
دوستدارتان
محمود معظمی
پاسخ به این دیدگاه
 
 
+6 #3 مهدی برزگر 09 خرداد 1391 ساعت 10:58
وقتی من این مصاحبه را می خوانم احساس می کنم در منگنه هستم .احساسی که آدم های امروزی با آن در گیر هستند .و دلم برای گرداننده این مجموعه می سوزد .متشکرم از شما
پاسخ به این دیدگاه
 
 
+4 #2 هما شرفی 09 خرداد 1391 ساعت 09:12
با سلام و سپا س

معمو لا میگن پشت سر یه مرد موفق یک زن موفق بوده و احتمالا ما در جا ن این آ قا ی محترم برای ایشا ن انگیزه ی منا سبی بود ه اند
در ضمن می توا ند عکس این مطلب هم صدق کند و پشت سر یک زن مو فق یک مرد موفق بود ه با شد
همچنین ممکنه شخص با بودن تمام این تکیه گاهها با زهم کاری پیش نبرد و
در نها یت تلا ش و اعتما د به نفس ایشا ن قا بل تقد یر هست بعلا وه لطف خدا وند، امید که درد جا معه را به تصویر بکشید و صا دقا نه پیا م رسا نی کنید بر روی این همه کا غذذذذذذذذذذذذذذ متشکرم
پاسخ به این دیدگاه
 
 
+13 #1 Mahmoud Moazami 08 خرداد 1391 ساعت 19:00
سپاسگزارم جناب قزوینی که مرا با این بخش از جامعه ایران نیز آشنا ساختید. بخشی که عاشقانه کار می کنند و آنقدر غرق کار خودند که شاید فرصت "طلایی" از نظر دیگران را به راحتی نادیده بینگارند.

بهر حال خدمت ارزنده آنان به تاریخ و ادبیات پارسی وجهان بی پاسخ نخواهد ماند.

بعنوان یک نظاره گر، چند نکته در کار ایشان مرا به خود جلب کرد:

نخست اینکه ایشان روش کاری را که برگزیده اند تنها راه ممکن می دانند که این گونه نیست، شاید یکی از راههای مناسب باشد ولی لزوما بهترین راه نیست.

اگر ایشان در امریکا بودند با توجه به جامعه سرمایه داری به گونه شگفت آور بیشتر می درخشیدند و شاید هم موثر تر می بودند. (قصدم تنها مقایسه روشها است و درست و غلط آن را نمی دانم)

دوم اینکه به نظر می رسد که ایشان "فقر" و دست تنگی را که پیوسته در جهان سوم با خبر نگاری و کارهای علمی و مطبوعاتی القاء کرده اند را باور کرده اند.

نمی دانم مرغ اول آمد یا تخم مرغ!

ایشان بواسطه کم بود مالی مجبورند تمام کارها را خودشان به تنهایی انجام دهند یا چون این گونه کار می کنند و کم تر به دیگران اعتماد دارند و یا بیش از حد سخت گیر هستند دست تنها مانده اند و کم درآمد؟

سوم باید به خاطر داشت که چیزهای پر طرفدار معمولا چیزهایی با کیفیت بالا و ممتاز نیستند، چرا که توده های مردم معمولا متوسط هستند و چیزهای متوسط را درک و تقدیر می کنند.

طبیعی است که پیام حافظ و سعدی و مولانا و سعدی و خیام را همه به درستی درک نکنند، بسیار طبیعی است.

کارهای با ارزشی که ایشان انجام می دهند مخاطبین خاص خود را دارد و در نوع خود بسیار موفق و خوشنام هستند.

جوانان ما هم در این مورد خیلی مورد نقد قرار نباید بگیرند، آنها را ما (بزرگان قوم، پدر و مادران و مربیان) تربیت کرده ایم. اگر کاستی هست از ماست نه از انها.

شاید بهتر باشد آن گروهی که مانند خود ایشان از استعداد و شوق بالای برخوردارند را تشویق کنیم و به یاد داشته باشیم تاریخ ایران یک سعدی و حافظ و .... تحویل جهان داده است در حالیکه در سایه گسترش و ارزان شدن علم و فن امروزه تنها در ایران زمین اگر نگوییم هزار دست کم ده ها سعدی و حافظ و ... هستند که بواسطه درگیری با کوپن و یارانه حضور غیاب اداره و ترافیک شاید فرصت نکنند که بدانند چه کسی هستند.

در پایان دوباره از شما جناب قزوینی بواسطه انتشار این مصاحبه و شناشاندن افراد استثنایی کشورمان به جوانان و از جمله به خود من هم سپاسگزارم و برای گسترش ادبیات و فرهنگ انسانی و ارزشمند کشورمان دعا و اقدام می کنم.

شاد و تندرست باشید
دوستدارتان
محمود معظمی
پاسخ به این دیدگاه
 

افزودن دیدگاه

کد امنیتی
لطفا تصویر دیگری را به من نشان بده

با ارسال نظرات خود ما را در هر چه بهتر کردن خدماتمان یاری دهید.