آموزش فروش

گفت‌وگو با استاد (۱) - آب کم جو...

فرستادن به ایمیل

گفت‌وگو با استاد (۱) - آب کم جو...علی‌اکبر قزوینی/ «گفت‌وگو» یکی از قالب‌های کلامی برای انتقال مطلب است که کمک می‌کند یک مفهوم را بیشتر و عمیق‌تر دریابیم. کسی که طرفِ خطاب گفت‌وگوست، وقتی در برابر پرسش قرار می‌گیرد مخصوصاً اگر پرسشی خوب مطرح شود، ترغیب می‌شود تا افکارش و دانسته‌هایش را به زبان بیاورد؛ و خیلی وقت‌ها گفت‌وگو موجب آن است که مواردی از عمقِ ناخودآگاه به سطحِ آگاه آورده شوند که در قالبی غیر از گفت‌وگو، دسترسی به آنها آسان نیست. بی‌دلیل نیست که «سقراط»، فیلسوف یونانی، آموزه‌هایش را از طریق گفت‌وگو منتقل می‌کرد. همیشه در پی فرصتی بودم که با محمود معظمی ــ که پس از این همه سال آموزش گرفتن از او و ارتباط نزدیکِ کاری «استاد» می‌توانم بنامم ــ دربارۀ مسائل مهم و اساسی زندگی به گفت‌وگو بنشینم؛ چرا که بارها شده بود در نشست‌های کوتاه و گذرا، از کلام خردمندانه و بینش عمیق ایشان بسیار لذت برده و آموخته بودم. فرصتِ این کار اما کمتر پیش می‌آمد تا الان که هزاران کیلومتر بین ما فاصله است؛ ایشان اغلب در کلاردشت و من در تورنتو. اما به لطف اینترنت، این همه فاصله مانعی برای پرسیدن و پاسخ گرفتن ایجاد نمی‌کند و بنابراین تصمیم گرفتم این سلسله گفت‌وگوها را کلید بزنم. این گفت‌وگوها حتماً مشارکت شما را می‌خواهد. لطفاً دیدگاه‌های ارزشمند خود را بنویسید و پرسش‌های پیشنهادی خود را مطرح کنید. استاد در برابر ماست با مطالبی عمیق و کاربردی و زندگی‌ساز که آمادۀ بیان‌اند. ما چقدر «تشنه» هستیم؟ و اتفاقاً نخستین پرسش دربارۀ همین «تشنگی» است. با هم به ادامۀ مطلب می‌رویم و نخستین پرسش را از استاد می‌پرسیم.

پرسش:

شما بسیار به این شعر مولانا ارجاع می‌دهید: «آب کم جو، تشنگی آور به دست/ تا بجوشد آبت از بالا و پست.» لطفاً معنای این شعر و منظور خود را از «تشنگی به دست آوردن» بیشتر برای ما روشن کنید.

محمود معظمی

پاسخ:

جناب مهندس قزوینی عزیز

به نظر می‌رسد شاعر در این بیت منظورش از تشنگی‌‌ همان «پرسش» باشد. چرا که پرسش داشتن در انسان، استعداد و زمینۀ پذیرش و آموختن را فراهم می‌کند. «شیلر»، شاعر آلمانی، می‌گوید: «میل به آموختن از شک زاییده می‌شود، پس شک کن و بیاموز.» شک یعنی این‌که از خود بتوانی بپرسی آیا این چیزهایی را که می‌دانم واقعا می‌دانم، آیا آن‌ها درست هستند؟ و...

بیشتر انسان‌ها از دیدگاه مولانا نمی‌آموزند و پیشرفت نمی‌کنند نه از آن جهت که توانایی درک و فهم ندارند، نه این‌که معلم و راهنما نیست بلکه از این جهت رشد نمی‌کنند و نمی‌آموزند که آمادگی آن را ندارند. چرا که هنگامی که پرسشی نباشد پاسخ وجود نمی‌یابد. تشنگی است که به وجودِ آب معنا می‌دهد، شدتِ تشنگی است که نوشیدن آب را لذت‌بخش و معنادار‌تر می‌کند. همان‌گونه که گرسنگی است که لذتِ خوردن را شکل می‌دهد و خستگی است که آرامش و استراحت را شکل و معنا‌دار می‌سازد.

 اگر در پی لذت بردن از زندگی هستی،
بهتر است در پی تشنگی، خستگی، گرسنگی باشی.
چرا که این‌ها هستند که میزان لذت بردن ما را شکل می‌دهند.

پس اگر در پی لذت بردن از زندگی هستی، بهتر است در پی تشنگی، خستگی، گرسنگی باشی. چرا که این‌ها هستند که میزان لذت بردن ما را شکل می‌دهند. شگفت آن‌که بیشتر انسان‌ها از این استعداد‌های تشنگی، خستگی و گرسنگی به عنوان «درد» یاد می‌کنند و از آن‌ها گریزانند.

آگاهی به ندانستن، و نیاز به برطرف کردن آن، است که علم را به وجود می‌آورد. تشنگیِ ذهنی را می‌توان در کنجکاوی بشری دریافت. انسانِ کنجکاو کسی است که می‌خواهد بداند، بداند و برای چرا‌هایش پاسخی منطقی و کاربردی بیابد. و همین‌طور است که «درد» در فرهنگ پارسی به عنوان یک ارزش مطرح می‌شود که مفهومی بسیار دور از «مازوخیستیک» (خودآزار) بودن بشر دارد. این درد یعنی‌‌ همان تشنگی، درد را می‌توان دغدغۀ انسان‌های ارزشمند و هوشمند دانست، درد چراییِ زندگی است و عامل خوشبختی و معنادار کردن زندگی، نه عامل ناخوشبختی و رنج.

شما نمودار برجستۀ این درد را در این شعر سعدی به خوبی می‌توانید دریابید:

بنی آدم اعضای یک پیکرند
که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار
دگر عضو‌ها را نماند قرار
تو کز محنت دیگران بی‌غمی
نشاید که نامت نهند آدمی.

درد نخست یعنی‌‌ همان رنجِ یک انسان؛ ولی غمگین شدن انسان از درد دیگران، مسئولیت‌پذیری و همبستگیِ انسانی‌اش را نشان می‌دهد و بسیار با رنج مازوخیستی فاصله دارد. که متاسفانه بیشتر شاهد رنج مازوخیستی یعنی خودآزاری در پوشش انسانیت و مهربانی هستیم. شاید به همین دلیل هم باشد که همۀ مهربانی‌ها موجب خوشبختی و سعادتِ صاحبش نمی‌شوند.

«درد» در فرهنگ پارسی به عنوان یک ارزش مطرح می‌شود
که مفهومی بسیار دور از «مازوخیستیک» (خودآزار) بودن بشر دارد.
این درد یعنی‌‌ همان تشنگی، درد را می‌توان دغدغۀ
انسان‌های ارزشمند و هوشمند دانست.

جان کلام، همان‌طور که فعالیت‌های فیزیکی موجب خستگی و تشنگی و گرسنگی ما می‌شوند، و این‌که لذتی که از استراحت، نوشیدن و خوردن به ما دست می‌دهد نسبت مستقیم با شدت خستگی و تشنگی و گرسنگی ما دارد، لذتِ زندگی و بامعنا بودن زندگی هم بستگی مستقیم به نوع پرسش‌هایی دارد که ما از خود و جهان اطرافمان داریم.

یک نفر بزرگ‌ترین پرسش‌اش از خود این است که چگونه فلانی را اذیت کند یا خیط کند، یا به او آسیب بزند. یکی دیگر برنامه می‌ریزد که انسانی را بکشد و ترور کند و همزمان پزشکی و دانشمندی در پی این است که چگونه می‌شود جان انسان‌های آسیب‌دیده را نجات داد.

به همین دلیل است که اولی می‌شود انسان معمولی دیگری می‌شود، دیگری تروریست و یکی هم می‌شود پزشکِ عالیقدر و دانشمند.

مولانا در این سروده، راه خوشبختی و عظمت بشری را به‌روشنی در اختیارمان می‌گذارد: «تو به اندازۀ بزرگی و کیفیتِ پرسشی که از خود و دنیا داری بزرگ و خوشبخت می‌شوی.»

کلید سعادت تو تنها در میزان دارایی‌هایت و حتا دانسته‌هایت نیست، بلکه «این سؤالاتی که ذهنت را مشغول کرده» هستند که به زندگی‌ات ارزش می‌دهند. لذت زندگی در کشف نادانسته‌ها و کشف ابعاد خلقت است. دانسته‌ها مانند پلکانی هستند که وجودشان می‌توانند برایمان سؤالات ارزشمند تری را ایجاد کنند.

هیجانِ زندگی در پرسش‌هایی است که
پاسخ آن‌ها را نمی‌دانیم. این با «جهل» فرق می‌کند.

هیجانِ زندگی در پرسش‌هایی است که پاسخ آن‌ها را نمی‌دانیم. این با «جهل» فرق می‌کند. جهل یعنی بی‌خبری، نداشتن سؤال؛ در حالی‌که آگاهی به جهل و نادانی، اساس خوشبختی و حرکت است. هنگامی که در می‌بابیم در ساختارهای زیراتمی قوانین فیزیک نیوتونی کاربری ندارند، هیجان آغاز می‌شود، این‌که ما این را نمی‌دانستیم و حال در پی یافتن و ساخت تئوری‌هایی هستیم که فهم این نادانسته‌ها را برایمان آشکار و دست‌کم ساده‌تر کند.

از دیدگاه من مولانا می‌خواهد بگوید همان‌قدر که جهلْ کشنده و بازدارنده و رنج‌آور است، آگاهی‌مان به جهل که نشانۀ آن طرح پرسش و سؤال است، سازنده و نشاط‌آور و معنابخشِ زندگی است.

برداشت دیگری که از این سروده دارم این است که اگر در پی چیزی هستی ــ که بهتر است باشی ــ به جای جُستنِ آن، خود را آمادۀ پذیرش آن بکن، خودش خواهد آمد. همان‌گونه که اگر پرسش خوبی داشته باشی و به قدر کافی تشنۀ دانستن پاسخ آن باشی، آن‌گاه از زمین و زمان، بالا و پایین، برایت پاسخ خواهد آمد. اگر راه‌حل‌ها نمی‌آیند و یا آن‌ها را نمی‌بینی از این روست که تشنه یا آماده پذیرش آن نیستی.

بیشتر ما انسان‌ها آرزو‌ها و خواسته‌هایی داریم، به‌طور مثال، در پی ثروت، شادمانی، موفقیت، همسر، دوست، تأیید و تصویب، سعادت و... هستیم، اما کمتر در طول عمر خود به آن‌ها دست پیدا می‌کنیم. چرا؟ مولانا معتقد است به این دلیل به این خواسته‌ها نمی‌رسیم که «آمادگی جذب و پذیرش» آن رانداریم نه این‌که آن‌ها نیستند یا کم هستند. هستند، ما نمی‌بینم؛ در آن غوطه ور هستیم، ولیکن از نبودِشان در رنج و تعب هستیم.

مولانا معتقد است به این دلیل به این خواسته‌ها نمی‌رسیم که
«آمادگی جذب و پذیرش» آن رانداریم نه این‌که آن‌ها نیستند یا کم هستند.

اجازه دهید با یک مثال منظورم را بیشتر باز کنم، اگر شما مقداری نمک را وزن کنید و در اتاقی قرار دهید و بروید، روز بعد که بیایید به احتمال زیاد وزن نمک بیشتر شده است. چرا؟ چون که رطوبتِ هوای اتاق را به خود گرفته و اگر محیطْ رطوبت زیادی داشته باشد، حتا نمک خیس شده و تغییر حالت داده و مایع شده است. پرسش مولانا این است، هنگامی که نمک را در اتاق قرار دادید و رفتید، در نبودِ شما نمک بود که به سراغ مولکول‌های آب در هوا رفت، یا مولکول‌های آبِ معلق در هوای اتاق بودند که به سراغ نمک آمدند؟

پاسخ بدیهی است، مولکول‌های آب بودند که در پی نمک روان شدند، چرا که نمک از قابلیتِ جذبِ آبِ بالایی برخوردار است و به همین دلیل مولکول‌های آب را از سراسر اتاق به سوی خود می‌کشد. یعنی نمک تشنه است و آب هم پاسخ اوست، نمک بسیار تشنه است و شدتِ تشنگیِ اوست که آب را به سوی خود جذب می‌کند و فرا می‌خواند.

اگر من وشما انسان هم به قدر کافی تشنگی داشته باشیم
(خواستِ شدیدِ چیزی را داشته باشیم)
باید مطمئن باشیم که آن خواسته را در کنار خود خواهیم دید.

اگر من وشما انسان هم به قدر کافی تشنگی داشته باشیم (خواستِ شدیدِ چیزی را داشته باشیم) باید مطمئن باشیم که آن خواسته را در کنار خود خواهیم دید. اگر در پی ثروت هستید، ذهن ثروتمندی پیدا کنید، اگر در پی عشق و مهر دیگران هستید، خود را آمادۀ پذیرش عشق و مهربانی کنید تا به سراعتان بیاید. محدودیت در منابع نیست، بلکه تشنگی و خواست ما کم و ناچیز است. هر‌گاه تشنۀ چیزی شدی بدان که پاسخ و آن‌چه را که در طلبش هستی به سوی تو ــ به‌راحتی و آسانی! ــ خواهد آمد.

البته همان‌گونه که عرض کردم آن‌چه که گفته شد، برداشت‌های شخصی‌ام می‌باشد و حتماً استادان فن تفسیر‌های متفاوت و عمیق‌تری می‌توانند عرضه کنند.

شاد و تندرست باشید
دوستدارتان
محمود معظمی

. . .

» مطالعۀ بیت مورد صحبت از مولانا و ابیات قبل و بعدِ آن در مثنوی معنوی

. . .

... آموزش‌های محمود معظمی را در شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید ...

               

. . .



. . .

دانلود آموزش‌های محمود معظمی

دیدگاه های شما  

 
+1 #3 رضا 30 بهمن 1394 ساعت 09:36
درود بر استاد معظمی بزرگ کاملا واضح و روشن همه را توضیح دادید باز هم استفاده کردیم از تجربیات گرانقدر شما آرزوی سلامی و طول عمر مستمر برای شما دارم
پاسخ به این دیدگاه
 
 
+3 #2 zahra 24 بهمن 1394 ساعت 18:13
استاد و مرشد عزیز
اینکه میگین برای رسیدن به خواستهامون باید عطش داشته باشیم با اصول مکاتبی مثل بودیسم منافات داره چون اونجا به ما میگن که هر خواهشی و هر میلی که از حالت تعادل خارج بشه و شدید باشه اشتباهه (چون که میشه حرص و طمع) و ما باید که کنترلش کنیم. و منظور امیال منفی هم نیست. همه امیال و خواست ها. خلاصه من یک کم گیج شدم اگر ممکنه کمی توضیح بدین. در واقع من هم حرف شما رو قبول دارم و هم این ایده پیروان بودیسم رو. و اینجا من گیج شدم. در حالیکه به این هم معتقدم که همه آیین های باستانی در اصول انسانی مشترک هستن (بودیسم و اسلام) خواستم که کمی بیشتر برام توضیح بدین. در واقع میدونم که این گفته های امروز شما با این اصل تعادل در بودیسم همسو هست منتها من نتونستم بعضی چیزا رو متوجه بشم و حدس میزنم این وسط چیزهایی هست که من نمیدونم، خوشحال میشم آگاهم کنید.
در پایان باز هم احساس میکنم حتی نوشته ام هم کاملا روشن نیست و کمی مغشوشِ خلاصه که لطفا روشنم کنید.
تشکر
پاسخ به این دیدگاه
 
 
+1 #1 میر حسین 24 بهمن 1394 ساعت 15:10
با سلام،
کاملا موافقم وواین را میدانم وقتی مطلبی علمی باشد به فرهنگ و ملیت ادمها بستگی ندارد ،من این مطالب رو از کوچ مالی آلمانی خودم هم دقیقا شنیده ام و در نامه هایی که به من مینویسند همواره بر ان تاکید دارند.
شاد باشید.
پاسخ به این دیدگاه
 

افزودن دیدگاه

کد امنیتی
لطفا تصویر دیگری را به من نشان بده

با ارسال نظرات خود ما را در هر چه بهتر کردن خدماتمان یاری دهید.