آموزش فروش

خوشبختی فرمول ساده‌ای دارد

فرستادن به ایمیل

گفت‌وگویی که در ادامه می‌خوانید، آذرماه ۱۳۸۵ با محمود معظمی در دفتر مکتب کمال انجام شد. این گفت‌وگوی مفصل و خواندنی، طی دو شماره در بهمن و اسفند همان سال در مجله دانشمند منتشر شد. قسمت اول گفت‌وگو را اینجا، و قسمت دوم آن را در ادامه می‌توانید بخوانید.

 

 

 


علی‌اکبر قزوینی/ همیشه فکر می‌کردم کلمه‌ای مثل "خوشحال" انگار واقعا خوشحال است و واژه‌ای مثل "عصبانی" واقعا عصبانی! این فکر چندان هم بی‌ربط نیست و حتی همین کلمات خشک و خالی هم انرژی‌ای متناسب با مفهوم خود دارند. شاید به همین خاطر بود که یکی از شب‌های دی‌ماه که زیاد سرحال نبودم و متن این گفت‌وگو را (که آن موقع هنوز دست‌نویس بود) می‌خواندم، در همان میانه‌های خواندن و پیش از رسیدن به پایان آن، حس و حالی کاملا متفاوت یافته و دوباره با خودم آشتی شده بودم. همین حس را تقریبا تمام کسانی که بخش اول این‌ گفت‌وگو را در شماره پیش خوانده بودند هم داشته‌اند؛ احساسی خوب، خیلی خوب.

حقیقتش این است که کلمات ثبت‌شده در اینجا همگی حاوی انرژ‌ی‌اند؛ انرژی عشق، عشقی که محمود معظمی به شما –بله، خود شما- دارد. این انرژی در وجودتان به حرکت درمی‌آید و احساسی دیگرگون به شما می‌بخشد؛ گویی اکسیری است که می‌خواهد مس وجود را به طلا تبدیل کند. با این حال اغلب ما این حرف‌‌ها را می‌خوانیم، می‌گوییم "چه حرف‌های خوبی!"، و بعد مجله را می‌بندیم و زندگی‌مان را به روال سابق پی می‌گیریم-و باز نالانیم که چرا زندگی ما آن‌طور که می‌خواهیم تغییر نمی‌کند. ما این حرف‌ها را لب طاقچه عادت‌های هر روزه‌مان به فراموشی می‌سپاریم و باز همان آدم‌های سابق می‌شویم. اینجا است که باز به حرف محمود معظمی می‌رسیم: "خواندن و دانستن کافی نیست، عمل باید کرد." برای همین، این بار یک تمرین عملی ساده اما بی‌نهایت معجزه‌گر را برایتان ذکر کرده‌ایم که انجام آن و مداومت در آن می‌تواند زندگی‌تان را از این رو به آن رو کند. این چیزی است که محمود معظمی تضمین کرده است!

برای خواندن بخش پایانی گفت‌وگو با محمود معظمی آماده‌اید؟ چشم‌هایتان را ببندید و یک نفس عمیق بکشید. آرام... حالا چشم‌هایتان را باز کنید. خوشبختی در انتظار شماست!

 

محمود معظمی در دفتر مکتب کمال/ عکس: سینا شعبانی
 

آقای معظمی! آیا شما خوشبختید؟

بله، من ادعایم این است که از ۱۵ سال پیش تاکنون خوشبختم.

کاملا؟

کاملا یعنی چه؟

بعضی‌ها فکر می‌کنند خوشبختی کامل یعنی این‌که انسان در زندگی‌اش هیچ مشکل و دغدغه‌ای نداشته باشد. آیا واقعا همین‌طور است؟

من همین الان خیلی مسئله و مشکل در زندگی‌ام دارم، مشکلات کمی هم نیست و حتی ممکن است برای خیلی‌ها کمرشکن باشد.

پس چطور خودتان را خوشبخت می‌دانید؟ اصلا تعریف شما از خوشبختی چیست؟

برای این تعریفی که بعضی‌ها از خوشبختی دارند و زمانی خودشان را خوشبخت می‌دانند که در زندگی، ازدواج، کار و... هیچ مشکل و ناراحتی نداشته باشند، جایی هست که چنین ویژگی‌هایی دارد و اسمش قبرستان است! خوشبختی این نیست که شما مسئله نداشته باشی، خوشبختی یعنی این‌که بتوانی به خودت احترام بگذاری و خودت را همین‌طور که هستی، دوست داشته باشی. و این اصلا ربطی به پول و مقام و... ندارد. ممکن است شما تمام ثروتت را برای مداوای یک بیمار خرج کنی و بعدش پولی نداشته باشی، اما احساس خوبی به شما دست می‌دهد و با خودت می‌گویی من آدم بامعرفتی هستم؛ "آدم" هستم. ممکن است شب در خانه‌ات خوابیده باشی و دلت بخواهد بخوابی. اما همسایه‌ات نیاز به کمک دارد و می‌روی به او کمک می‌کنی. وقتی برمی‌گردی کاملا خسته‌ای اما خودت را دوست داری؛ و این خوشبختی است.

فقر و نداری زمانی خوشبختی را مخدوش می‌شود که باعث شود رابطه انسان با خودش بد شود. شما می‌خواهی به همسرت، بچه‌هایت، دوستانت خدمت کنی و می‌بینی نمی‌توانی؛ با خودت می‌گویی آخر این هم شد زندگی، همیشه هشتم گرو نه‌ام است... و با خودت بد می‌شوی. اما خوب است یک واقعیتی را اینجا بگویم که ببینید حتی همین عوامل هم ذاتا قادر نیستند خوشبختی انسان را خراب کنند و این احساس کاملا دست خود فرد است. در بعضی نقاط دنیا مثل هندوستان، آفریقا و آمریکای جنوبی، آدم‌هایی را می‌بینید که روز به روز زندگی می‌کنند. یعنی تا عصر کار می‌کنند و بعد انگار که پادشاه عالم باشند، دور هم می‌نشینند، می‌گویند، می‌خندند، می‌نوازند و آن‌قدر شادند که گویی تمام دنیا مال آنها است! حالا ممکن است من بگویم آنها عقل معاش ندارند، به فردایشان فکر نمی‌کنند. ولی آنها از همانی که هستند لذت می‌برند. پس خوشبختی حاصل امکانات نیست، بلکه حاصل نگرش درست به خود، به زندگی و به دنیا است.

ما در مکتب کمال می‌‌گوییم بچه‌ها را باید طوری آموزش داد که از "حل مسئله" لذت ببرند، نه از "مسئله نداشتن". چراکه زندگی پر از مسئله است، هر کدام را که حل کنی یکی دیگر سر راهت قرار می‌گیرد. مثل کوهی می‌ماند که وقتی به قله می‌رسی می‌بینی قله‌ای بلندتر از آن هست؛ یا راهی که وقتی به انتهایش می‌رسی می‌بینی راهی دیگر در ورای آن ادامه یافته است...

می‌توانیم بگوییم ذات زندگی در جهان ماده، داشتن مسئله است؟

بله، و شاید بتوان آن را به بازی‌های رایانه‌ای تشبیه کرد: چالش، اکتشاف، موفقیت. یک نوع اضطراب است که ببینم این چه می‌شود، آن چه می‌شود؛ این زندگی را قشنگ می‌کند. البته تجربه نشان داده که بشر یک حداقلی را [از لحاظ مالی و امکانات] باید داشته باشد. ولی اگر آن حداقل را داشت و با این حال خوشحال نبود، باید بداند که یک جای کارش اشکال دارد. چون طبیعت زندگی بر شادی است. اجازه بدهید در این مورد یک داستان حقیقی برایتان بگویم. آن اوایل که کانادا رفته بودم، کسی را نمی‌شناختم و حتی برای کار ساده‌ای مثل اتوبوس سوار شدن هم باید از ده نفر می‌پرسیدم که کدام خط را سوار شوم، کجا بروم و...، و این برای من که در ایران کلی دوست و آشنا و شاگرد داشتم خیلی سخت بود. یک روز روی تخت دراز کشیده بودم، هوا آفتابی بود و نور خورشید از پنجره روی تخت افتاده بود. همین‌طور در فکر بودم که چه خواهد شد، چکار باید بکنم... خلاصه در یک حالت برزخ‌گونه بودم که ناگهان پرنده‌ای آمد پشت پنجره و دو تا نوک به شیشه زد. بلند شدم و نگاهش کردم، دیدم چقدر خوشحال است (و من بعدا این جریان را در مقاله‌ای به نام "پرنده خوشحال" آوردم). با خودم گفتم اگر این پرنده چشمش را ببندد، ممکن است یک پرنده بزرگ‌تر یا یک گربه او را بخورد. یخچال و فریزر هم که ندارد غذای فردایش را داخل آن بگذارد، باید هر روز دنبال غذای همان روزش باشد. تامین اجتماعی و بازنشستگی و از کار افتادگی هم که ندارد. اگر جایی از بدنش زخم شود یا باید خودش خوب شود یا این‌که همان زخم می‌تواند موجب مرگ او شود. با همه اینها اما آن پرنده خوشحال است. با خودم گفتم "محمود آقا! تو هم تحصیلکرده‌ای، هم بدنت سالم است و هم این‌که بالاخره یک حداقلی را در زندگی‌ات داری. تو چرا خوشحال نیستی؟" باور کنید به آن پرنده نگاه کردم و دیدم آن دنیایی که من همیشه از آن سوال می‌کنم (و جواب می‌خواهم)، جوابم را فرستاده و می‌گوید "بیا، این هم استاد امروزت!" از استادم تشکر کردم و برایش دانه ریختم...!

اگر خوب توجه کنیم، می‌بینیم ما بیش از آنچه که لازم است، داریم. بیش از آنچه که لازم است، می‌دانیم. اما کمتر از آنچه که لازم است عمل می‌کنیم. یکی از مشکلات زندگی ما این است که مدام کتاب می‌خریم یا دنبال توصیه و راهکار برای بهبود زندگی‌مان هستیم. اینها به جای خود، اما باید عمل کرد. بدون عمل، همه اینها بی‌فایده است. اگر به یکی از همان راهکارها عمل کنیم، به ما مهارت می‌دهد، پختگی می‌دهد و زندگی ما را متحول می‌کند.

قبل از این‌که شما این روش و نگرش را در زندگی‌تان پیش بگیرید، فراز و نشیب‌های زیادی را طی کردید. می‌خواهم کمی از زندگی خودتان بگویید و این‌که چه شد که محمود معظمی در نقطه‌ای از زندگی‌اش تصمیم گرفت خودش را عوض کند. آیا این امر به‌واسطه شخص خاصی بود، همان که گاهی اوقات از او به عنوان "استاد" خودتان نام می‌برید؟

من در کودکی، بچه مریض‌احوالی بودم و اگر همت پدرم و دانش آقای دکتر قریب (که خدا رحمتش کند) نبود، شاید من هم الان اینجا نبودم. هنوز یک سالم نشده بود که دچار اسهال و استفراغ شدید شدم و به‌خاطر همین دکترهای دیگر گفته بودند که به این بچه غذا ندهید. هر روز هم حالم بدتر می‌شد. اما دکتر قریب که من را دیده بود گفته بود این بچه گرسنه است و غذا می‌خواهد! یک رژیم غذایی مناسب برای من تعیین کردند و خلاصه به این شکل من زنده ماندم! اما جز این، آنچه که از مجموع زندگی‌ام به یاد دارم این است که آدم بسیار خجولی بودم. و در ضمن در همان دنیای خلوت و کودکانه خودم بسیار مبتکر بودم. پدر من آدم اهل فنی است و خیلی چیزها را به ما (بچه‌هایش) یاد داد، مثل لحیم‌کاری، کارهای فنی و... برایمان مجله دانشمند هم می‌خرید و من از آن مجله هم خیلی چیزها یاد گرفتم. حتی یادم است مدرسه که می‌رفتم، یک بار تصمیم گرفتم موتور ماشین بسازم. با توضیحاتی که پدرم داده بود پیستون و سیلندر و... را به هم لحیم کردم و فکر می‌کردم که واقعا همین‌طوری می‌شود یک موتور ساخت. (البته این طرز فکر واقعا درست است، یعنی ما نباید از نبود امکانات بترسیم. چون وقتی شما به مغرب‌زمین می‌روید متوجه می‌شوید که واقعا به همین سادگی یک ایده را اجرا می‌کنند و ترس ندارند.) به هر حال خجولی و در کنار آن کنجکاوی و خلاقیت، ویژگی‌هایی بود که در کودکی داشتم و خوب یادم مانده است.

پدربزرگ و مادربزرگ (هم پدری و هم مادری) بسیار مهربانی داشتم. مادربزرگ مادری‌ام اولین معلم من بود و به من فارسی درس می‌داد. پدربزرگم هم به من ریاضیات درس می‌داد. من از ۴ سالگی درس می‌خواندم و ۵ سالگی آماده مدرسه رفتن بودم. ابتدا مسئولان مدرسه حتی برای امتحان گرفتن از من هم موافقت نمی‌کردند، اما مادربزرگم که خودش در آنجا معلم بود گفت شما امتحان بگیرید، اگر قبول شد او را بپذیرید. و یادم است که قبول شدم و باز به یاد دارم که در آن تلاطم‌های زندگی، این مهر مادربزرگ برای من مثل یک جزیره آرامش بود... استنباط من این است که او می‌خواست یک پسربچه ضعیف و نحیف را مراقبت کند. چون در نوجوانی زیاد باعث افتخار پدرم نبودم. پدرها دوست دارند بچه‌هایشان قوی و پرزور باشند و من نه از لحاظ بدنی و نه اخلاق و رفتار چندان ایده‌آل نبودم... یادم است خانم اربابی و آقایی که الان اسمشان خاطرم نیست، برنامه‌ای را در تلویزیون اجرا می‌کردند به نام پنج و سه دقیقه. یادم می‌آید که راجع به خجولی صحبت می‌کردند و فن بیان، و می‌گفتند دموستنس که خطیب یونانی بود، زبانش می‌گرفت؛ زیر زبانش ریگ می‌گذاشت و می‌رفت در بیابان برای درخت‌ها و سنگ‌ها صحبت می‌کرد. این را که من شنیدم، انگیزه‌ای بسیار قوی در من ایجاد کرد... (اینها را که می‌گویم مهم است؛ کسانی که در رادیو، تلویزیون، نشریات و... کار می‌کنند بدانند این کارهایی که انجام می‌دهند خیلی باارزش است.)

و در ضمن چون من خیلی به صحبت‌های روحانیون در بالای منبر (به‌خصوص مرحوم آقای فلسفی) گوش می‌دادم؛ دقت می‌کردم که چطور خطابه می‌گویند، کجاها صدایشان را می‌کشند یا تن صدا را بالا و پایین می‌برند... و اینها الگوی من شدند برای صحبت کردن و حرف زدن. ولی مسئله من هرگز به‌طور اساسی حل نشد. طوری که خاطرم هست در دبیرستان نمرات کتبی‌ام ۱۸ به بالا بود ولی در امتحانات شفاهی قادر به جواب دادن نبودم. حتی وقتی یک بار در کلاس نتوانستم مسئله‌ای را که در برگه کتبی کامل حل کرده بودم، پای تخته حل کنم، معلمم مرا متهم کرد که تقلب کرده‌ام. من هم حرف بدی از دهنم درآمد به ایشان گفتم و معلم هم توی گوش من زد و از کلاس اخراج کرد. اما ناظم مدرسه ما که خدا رحمتش کند، به آن معلم توضیح داد که بعضی بچه‌ها نمی‌توانند شفاهی جواب بدهند. من قشنگ یادم است که وقتی پای تخته می‌رفتم انگار دنیا دور سرم می‌چرخید و همه چیز حرکت آهسته پیدا می‌کرد و هر چه بلد بودم از ذهنم پاک می‌شد. از این جهت خیلی در فشار و رنج بودم. اما وقتی بحث کتبی پیش می‌آمد من خودم را نشان می‌دادم. حتی در دبیرستان البرز که درس می‌خواندم، سال سوم جایزه فیزیک سال را بردم. آقای وحید که معلم فیزیک ما بودند، متوجه استعداد من شده بودند... (اجازه بدهید باز هم این نکته را تکرار کنم ‌که رادیو، تلویزیون، مطبوعات، مردم،... حرف‌هایشان را بزنند. حرف‌هایتان را بزنید چون در آدم‌ها اثر دارد. حرف‌هایی که امثال آقای وحید‌ها زدند، در من اثر داشته؛ حرف‌هایی بوده که سرنوشت یک آدم را عوض کرده... ما در لحظه‌ای در جایی قرار می‌گیریم که اگر کسی حرف درستی به ما بزند، سرنوشتمان عوض می‌شود. خودمان هم اگر حرفی داریم، نگه نداریم، بگوییم و با نیت خیر بگوییم؛ منتظر هم نباشیم که همان لحظه به ما پاسخ یا پاداش بدهند.)

...خلاصه مجموعه این افراد در من اثر داشته‌اند. یعنی وقتی من می‌گویم "استاد"، تمام دنیا استاد من است؛ مادربزرگم، پدرم، مادرم، آن آدم داخل تلویزیون، آن شخصی که فلان مطلب را در مجله نوشته، شما، حتی همان پرنده که گفتم... و یکی از این استادان من، آقای "ابراهیم خواجه‌نوری" بود.

با ایشان چطور آشنا شدید؟

در دانشگاه که تحصیل می‌کردم، یک روز کتابی به دستم رسید با عنوان "روان‌کاوی" که آقای خواجه‌نوری آن را نوشته بود. من آن کتاب را خواندم و بسیار از آن لذت بردم. نزدیک دو سال طول کشید تا ایشان را پیدا کردم و سال‌ها در خدمت ایشان نکات بسیار زیبا و قشنگی را آموختم. مهم‌ترین چیزی که از ایشان آموختم، "عشق" بود؛ محبت و عشق را در عمل دیدم، و دیدم که چطور قادر است زندگی آدم‌ها را عوض کند. با روش‌های ایشان و ایده‌هایی که داشتم، بعد از فوتشان "مکتب کمال" را تاسیس کردم.

شما در صحبت‌ها، برنامه‌ها، سمینارها و... موضوعات بسیار گسترده‌ای را مورد بحث قرار می‌دهید. خیلی‌ها می‌پرسند آقای معظمی چه تحصیلاتی داشته که این همه دانش و اطلاعات دارد؟

من مدارک تحصیلی زیادی دارم و دوره‌های متعددی را گذرانده‌ام (از الکترونیک و بیوفیزیک گرفته تا روان‌شناسی، مدیریت و بازاریابی، هیپنوتراپی، NLP، ارتباطات و...)، اما حقیقتش من برای این مدارک اعتبار زیادی قائل نیستم. از نظر من، این مدارک فقط یک چیز را نشان می‌دهد؛ این‌که شخصی که دانشگاه رفته و مدرک گرفته، در زندگی‌اش نظم و ترتیبی دارد و وقتی برای خودش هدف تعیین می‌کند، می‌تواند با این نظم و ترتیب به آن برسد-و این چیزی است که برایش ارزش عمیقی قائلم. ولی به صرف این‌که من گواهی‌نامه‌ای دارم، نشان نمی‌دهد که قادرم کاری انجام دهم یا ابداعی بکنم؛ به‌ویژه در زمینه‌های اجتماعی، روان‌شناسی و رفتاری. برای همین وقتی از من می‌پرسند "تحصیلات شما چیست؟"، می‌گویم از من بپرسید "آیا خوشبختی؟ آیا همسرت از تو راضی‌ است؟ آیا بچه‌هایت راحت و خوشبخت هستند؟ دوستانت چند نفرند و وضع زندگی‌ات در عمل چطور است؟" چون آن چیزهایی که بلدم، چیزهایی است که انجام داده‌ام. انسان وقتی چیزی را می‌داند که انجامش بدهد. برای همین من خودم را "محمود معظمی" می‌دانم و همین دو کلمه برای معرفی من کافی است. ضمن احترامی که برای همه متخصصان قائلم، اما می‌خواهم انتقادی بر پدیده مدرک‌گرایی داشته باشم که همه چیز را استانداردشده می‌خواهد. شما ببینید آیا کسی می‌گوید "پروفسور سعدی" یا "دکتر بتهوون"؟! من با این‌که خودم آدم دانشگاهی و تحصیلکرده هستم، اما همیشه از خودم می‌پرسم "آقای محمود معظمی! تو چقدر به درد خودت و اطرافیانت می‌خوری؟" اگر شب این سوال را از خودم پرسیدم و از خودم راضی بودم، راحت می‌خوابم. ولی ممکن است من پروفسور فلان رشته باشم اما امروز در رانندگی خلاف کرده باشم، سر کسی را کلاه گذاشته باشم، دروغ گفته باشم؛ آن وقت چطور می‌توانم راحت بخوابم؟ آیا مدرک می‌تواند من را نجات بدهد؟

پدیده مدرک‌گرایی یا به عبارتی صرفا تلاش برای کسب نمره، واقعا یکی از معضلات جامعه ما است. اگر امکان دارد قبل از پرداختن به ادامه بحث، این موضوع را بیشتر باز کنید. چون بسیاری از باور‌های غلط از همین امر ناشی می‌شود و افراد به جای این‌که برای زندگی و حل مسائل آماده شوند، با افکاری بسته و محدود پرورش می‌یابند.

همان‌طور که پیش از این هم اشاره کردم [بخش اول این گفت‌وگو را اینجا ببینید]، یکی از عواملی که افزایش بیماری‌ها را موجب می‌شود، تضاد قوانین [با هم و با روح جامعه] است. خیلی از قانون‌ها، روش‌ها و آموزش‌ها در زمان خودشان بسیار مترقی بوده‌اند ولی به کار جوامع کنونی نمی‌آیند. ما الان در عصر اینترنت هستیم و دنیا تغییرات زیادی نسبت به ۱۰ یا ۲۰ سال پیش کرده است. برفرض اگر دانشگاهی درس‌های ۲۰ سال پیش را ارائه دهد، واقعا فاجعه است. اما شما ببینید که آموزش و پرورش ما بازمانده قرن صنعتی شدن است؛ یعنی بیش از ۱۰۰ سال پیش. در پدیده صنعتی شدن، برای تولید انبوه و ارزان باید استانداردهایی تعریف می‌شد؛ از جاده‌ها و ماشین‌ها گرفته تا صندلی‌ها و پیچ ومهره‌ها باید از یک استاندارد تبعیت می‌کردند. دلیلش هم روشن است، اگر پیچ من استاندارد نباشد به کار شما نمی‌آید و چرخ صنعت نمی‌گردد. در این روند، آموزش و پرورش هم استاندارد شد. یعنی گفتند اگر کسی فلان واحدهای درسی را بگذراند متخصص این رشته می‌شود. اما در این میان چیزی که مورد غفلت قرار گرفته است، روح بشر است. یعنی به خواست‌های درونی آدم‌ها توجه نمی‌شود. برفرض گفته می‌شود الان کشور پزشک لازم دارد و همه به سمت تحصیل در رشته‌های پزشکی سوق داده می‌شوند. این کار مشابه همان استانداردسازی صنعتی است، ولی فرض کنید کسی که دوست داشته نقاش شود یا صنعتگر، در این روند به سختی می‌افتد و نمی‌تواند آن گوهر وجودی‌اش را بشناسد و ارائه کند. استانداردسازی [در انسان‌ها] همیشه چیزهای متوسط و خوبی تحویل می‌دهد ولی نخبه‌ها را می‌کشد. و جوامع را هم نخبگان هدایت و راهنمایی می‌کنند. برای همین است که من به این سیستم [آموزشی] و کارنامه‌هایی که ارزش افراد را بر اساس نمرات آنها می‌سنجد، بسیار معترضم.

اگر بچه‌ای در مدرسه یا دانشگاه نمره کم آورده، متهم به درس نخواندن و کم‌کاری می‌شود؛ ولی از کجا معلوم که معلم بیشترین سعی خودش را کرده، وسایل کمک‌آموزشی فراهم بوده و.... خوشبختانه چند سالی است که بچه‌ها را از لحاظ شنوایی و بینایی می‌سنجند؛ اما فرض کنید بچه‌ای چشمش درست نمی‌دیده می‌گفتند بی‌سواد است، یا شنوایی‌اش مشکل داشته می‌گفتند خنگ است. ما اصلا چیزی به نام خنگ و کودن نداریم. یک بار من در جامعه معلولین کرج سخنرانی داشتم، پسری در میان حاضران بود که دست‌هایش فلج بود و متاسفانه مدت‌ها او را به‌خاطر همین نقص عضو، با این‌که از هوش سرشاری برخوردار بود، در مراکز نگهداری عقب‌مانده‌های ذهنی نگه داشته بودند. وقتی من گفتم دست بزنید، او که نمی‌توانست دست بزند همین‌طور مانده بود [که چه‌کار کند]. گفتم "پلک بزن!" و جالب این‌که وقتی همه دست می‌زدند او تندتند پلک می‌زد و به این شکل هیجانش را ابراز می‌کرد. متاسفانه از این خبط‌ها زیاد صورت می‌گیرد؛ نه این‌که از روی غرض باشد، سیستم اشکال دارد. ولی ما می‌توانیم با ایجاد یک سری تغییرات ساده در آموزش و پرورش خود، ظرف ۵ سال آثار قشنگ و زیبای آن را ببینیم، ظرف ۱۰ سال جلو بزنیم و ظرف ۱۵ سال که یک دوره کامل آموزشی است، در جهان حرفی برای گفتن در این زمینه داشته باشیم. من تضمین می‌کنم که می‌شود. حالا اینجا مجال آن نیست که درباره ریز این تغییرات صحبت کنیم، ولی مهم این است که لزومی ندارد ما روشی را کشورهای دیگر رفته و شکست خورده و بعد به فکر اصلاح آن افتاده‌اند، تکرار کنیم.

بچه‌های من در کانادا تحصیل می‌کنند. یک بار به معلم‌ یکی از دخترهایم اعتراض کردم که شما چیزهای قشنگی به بچه‌ها یاد می‌دهید، ولی جایی برای خلاقیت آنها نگذاشته‌اید. آن معلم از آن معلم‌های فرانسوی‌مآب و خشک بود، یک کم فکر کرد و بعد گفت ما نقاشی و انشا و... را برای همین گذاشته‌ایم. به او گفتم اینها کافی نیست، شما باید با قصد و برنامه‌ریزی جایی برای خلاقیت، برای چرت‌وپرت فکر کردن بچه‌ها بگذارید. البته این‌که می‌گویم چرت‌وپرت، برای این ‌است که در استاندارد من نمی‌گنجد؛ وگرنه نه‌تنها چرت‌وپرت نیست، که "متفاوت فکر کردن" است. ما کی به بچه‌هایمان یاد می‌دهیم که اصلا ۱۸۰ درجه مخالف من فکر کنید؟ آنجا است که چیز به درد بخوری از این فکرها درمی‌آید. من درس‌های خلاقیت که می‌دادم، به بچه‌ها می‌گفتم شما هزار تا ایده جمع کنید، از داخل آنها ۱۰۰ تا موضوع قابل طرح درمی‌آید، ۱۰ تا موضوع در‌می‌آید که ارزش پی‌گیری دارد و برایتان موفقیت و پول می‌آورد، و یک موضوع درمی‌آید که سرنوشت همه را عوض می‌کند. ولی متاسفانه ما همه ایده‌ها را می‌کشیم چون مخالف استاندارد است. ما می‌ترسیم که با متفاوت فکر کردن، تعادل به هم بخورد. ولی ما تعادل را با سکون اشتباه گرفته‌ایم. سکون یعنی ایستایی و مرگ، اما تعادل یعنی موج. یا فرض کنید یک بندباز روی طناب بی‌حرکت ایستاده و شخص دیگری روی زمین دراز کشیده. هر دو ثابت‌اند و بی‌حرکت؛ ولی آن‌که روی زمین است مرده، در حالی‌که آن بندباز برای ثابت نگه‌داشتن خود هر لحظه کلی انرژی فکری و جسمی صرف می‌کند.

ما باید متفاوت فکر کردن را یاد بگیریم و نگاهمان را عوض کنیم؛ چشم‌ها را باید شست. مشکل ما عادی و ساکن فکر کردن است، در حالی که دنیا مدام در حال تغییر است. اجازه بدهید باز از مدرسه دخترم در کانادا مثال بزنم. آنها در دبیرستان یک کلاس آشپزی دارند. از او پرسیدم "این کلاس فقط مخصوص دخترها است؟" گفت "نه، پسرها هم باید آشپزی یاد بگیرند." چون این درس جزو مهارت‌های زندگی است؛ این‌که شخص بتواند غذای خودش را درست کند به او امکاناتی تازه و آزادی عمل بیشتری می‌دهد. یا یک درس دیگر، نحوه خرید کردن است. دانش‌آموزان را به فروشگاه‌ها می‌برند و به آنها یاد می‌دهند که برفرض چطور به تاریخ مصرف دقت کنند، از ترکیبات مواد غذایی که روی بسته‌ها نوشته شده سر درآورند، قیمت‌ها را مقایسه کنند، چانه بزنند و.... همان‌طور که ریاضی و فیزیک و نحوه تحقیق در اینترنت وکتابخانه و... را به بچه‌ها یاد می‌دهند، این درس‌ها و مهارت‌های زندگی را هم به آنها آموزش می‌دهند. یا فرض کنید یک درس دیگر دارند که به بچه‌ها می‌گویند شما یک میلیون دلار پول دارید، آن را خرج کنید! اینها دغدغه فکری‌شان می‌شود این‌که این مقدار پول را دارند، حالا چطور به بهترین نحو آن را خرج کنند. هر کس بهتر خرج کند بالاترین امتیاز را می‌گیرد. دانش‌آموز در این درس یاد می‌گیرد که اگر بخواهد خانه بخرد چکار باید کند، اگر ماشین بخواهد بخرد چطور باید معامله کند، چطور سرمایه‌گذاری و ایجاد درآمد کند و.... یعنی در ذهن بچه جا می‌اندازند که تو می‌توانی یک میلیون دلار داشته باشی و آن را درست خرج کنی.

متاسفانه ما خیلی اوقات حرف انسان‌های بزرگی را که از وادی‌های عرفان گذشته‌ و به وارستگی رسیده‌اند به بچه‌ها یاد می‌دهیم، در حالی که اقتضای سن آنها چیزهای دیگری است. شعر سعدی را من در این سن می‌فهمم، اگر همان شعر را به بچه یاد بدهیم اشتباه است. به او باید شعر بچه‌گونه یاد داد.

برگردیم به سوال قبلی. رسیدیم به آنجا که گفتید صرف داشتن مدرک را دلیلی بر خوشبختی و رضایت از خود نمی‌دانید.

بله، و برای همین است که در مکتب کمال ارزش به شاگردی است، یعنی این‌که شما چقدر شاگرد و آماده آموختن از همه جهان هستی هستید. "آنچه می‌گویم به قدر فهم توست/ مُردم اندر حسرت فهم درست/ گر بریزی بحر را در کوزه‌ای/ چند گنجد؟ قسمت یک‌روز‌ه‌ای." من هنوز هم در پی آموختن هستم و ماهانه به‌طور میانگین هزار دلار خرج آموختن خودم می‌کنم؛ از شرکت در دوره‌های مختلف گرفته تا خریدن کتاب یا فیلم‌های آموزشی و.... آخرین دوره‌ای هم که تا الان گذرانده‌ام، مربوط به "فدراسیون بین‌المللی مربیان" (International Coach Federation: ICF) بوده و من الان عضو این فدراسیون هستم. کسی که عضو این فدراسیون می‌شود، می‌تواند آدم‌ها را "هدایت" (Coach) کند؛ یعنی روی یک آدم به مدت مثلا 3 ماه، 6 ماه، یک سال یا بیشتر کار کند و کمکش کند تا به اهدافش، به بهترینِ خودش برسد. من از این کار بسیار لذت می‌برم، چون از آن کودکیِ سخت بیرون آمدم و به کمک بسیاری از افراد شریف به جایی رسیده‌ام که می‌توانم به خودم احترام بگذارم و ارزش‌هایم را درک کنم. احساس می‌کنم میلیون‌ها نفر از این وضعیت رنج می‌برند و باید نجاتشان داد. باید آنها را به این باور رساند که "تو گوهری، گوهری که وقتی خداوند آفرید به خودش تبریک گفت." باید به انسان‌ها فهماند که هر چه بدی، دشمنی و ضرر است، از جهل خود شما نسبت به واقعیت وجودی‌تان سرچشمه می‌گیرد. اگر انسان‌ها بدانند که پادشاه هستند، دیگر کار بد نمی‌کنند. قدرت، محبوبیت و هر چیزی که انسان‌ها می‌خواهند، در وجود خودشان است. باید آزادش کنند! "سال‌ها دل طلب جام جم از ما می‌کرد/ آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می‌کرد." بسیاری از دوره‌هایی هم که من دیده‌ام، کمکم می‌کند تا با انسان‌ها بهتر ارتباط برقرار کنم. مثلا دوره ETL به من یاد داد که چطور می‌شود عادت‌ها را خیلی سریع تغییر داد؛ اگر کسی برفرض ۳۰ سال از عادتی رنج می‌برده، نیاز ندارد ۳۰ سال برای رفع آن وقت صرف کند. مثلا به آدم‌های خجول کمک می‌کنم که در عرض یک هفته این خصلت را کنار بگذارند و راحت پشت تریبون صحبت کنند. یا یک هفته‌ای آدم‌ها را کمک می‌کنم تا نسبت به انتقاد مصون شوند؛ جلوی جمع بایستند و از آنها انتقاد شود، اما اولین واکنش آنها در برابر ایرادگیری‌ها، تبسم باشد. یا به عنوان مثال، دوره‌های هیپنوتراپی (هیپنوتیزم‌درمانی) و NLP (برنامه‌ریزی عصبی-کلامی) کمک کرده تا حرف‌هایم موثر باشد. یعنی من وقتی صحبت می‌کنم، با "ناخودآگاه" افراد حرف می‌زنم. ناخودآگاه جایی است که به شما فرمان می‌دهد کاری را انجام بدهید یا نه. مثلا "آگاه" شما می‌داند ورزش کردن کار خوبی است یا فلان غذا برای بدن ضرر دارد، اما ناخودآگاه شما می‌گوید "الان چه کسی حوصله ورزش کردن دارد" یا "مگر می‌شود از غذای به این خوشمزگی دو لقمه نخورم". برای همین تا چیزی در ناخودآگاه نرود، در ذهن تثبیت نمی‌شود؛ ارتباطات موثر ارتباطاتی است که شما با ناخودآگاه مردم صحبت کنید. همه این دوره‌هایی که دیده‌ام و آموختنی که همواره در پی آن هستم، باعث می‌شود بتوانم خیلی وسیع صحبت کنم. هیچ کدام از این حرف‌ها من‌درآوردی نیست و همه با سند و مدرک است. منتهی من به‌خصوص هنگام صحبت در حضور مردم، سعی می‌کنم زیاد عدد و رقم و ارجاع به کتاب‌ها و مقالات ندهم تا ارتباط فکری‌شان با موضوع قطع نشود.

نکته مهم دیگر، این است که من حرفی را نمی‌زنم مگر این‌که از درونم عبور کرده باشد؛ یعنی خودم انجامش داده باشم. مثلا من وقتی دوره "شاد باشید و ثروتمند شوید" را گذاشتم که اولین یک میلیون دلار خودم را ظرف سه سال ایجاد کرده بودم. یعنی نگفتم چون تئوری قضیه را می‌دانم بروم درباره‌اش سخنرانی کنم. من هر وقت می‌خواهم حرفی بزنم، از خودم سوال می‌کنم "شاهد مثالش کو؟" اگر نتوانم شاهد مثال پیدا کنم، دچار تضاد می‌شوم و آن‌وقت موفق نیستم. مثلا در مورد درمان بیماری‌های سخت که ابتدای صحبت درباره‌اش حرف زدیم [بخش نخست این گفت‌وگو را اینجا ببینید]، حداقل با ۵ بیمار سرطانی در ارتباط نزدیک بوده‌ام. اولین بار که به چنین موردی برخوردم، رفتم در اینترنت و تمام اطلاعات سرطان را پیدا کردم. به آن بیمار که تحت شیمی‌درمانی بود و بدنش به درمان پاسخ مثبت نشان نداده بود، گفتم باور تو نسبت به داروهایی که می‌خوری بسیار مهم است؛ اگر باور کنی شفا است، خوب می‌شوی و اگر باور کنی سم است، می‌میری. چون ما ماشین اثبات باورهایمان هستیم. حتی "دارونما"ها هم به همین شیوه عمل می‌کنند. یعنی فرد تصور می‌کند آنچه می‌خورد داروی درمان او است در حالی‌که یک ماده خنثی به او داده شده. فکر و مغز انسان تا این حد قوی است. به هر حال، به آن بیمار گفتم این مواد [شیمی‌درمانی] که وارد خونت می‌شود، سم است برای سلول‌های سرطانی؛ اما از کنار سلول‌های سالم می‌گذرد و کاری به آنها ندارد. این حرف‌ها را با روش‌های مختلف به او تلقین و وارد ناخودآگاهش کردم. جالب آن‌که طی جلسات شیمی‌درمانی بعد از آن، بدنش کاملا به داروها جواب داد و او روز به روز بهتر شد و واکنش‌های قبلی مثل اسهال و استفراغ هم دیگر اتفاق نیفتاد. از آن بیمار پرسیدم "دفعه قبل هم همین داروها را به شما داده بودند؟" پاسخ داد "همین داروها و با همین دوز." پرسیدم "فکر می‌کنی چرا بدنت واکنش‌های دفعه قبل را نشان نداد؟" جواب داد "فکر کنم بدنم مقاوم‌تر شده است." علتش را پرسیدم، نمی‌دانست؛ چون یادش نمی‌آمد که من به او تلقین داده و آن حرف‌ها را وارد ناخودآگاهش کرده‌ام. مسئله مهم این است که همه این سازوکارها داخل خود بدن است. خیلی راحت خودتان می‌توانید این موضوع را امتحان کنید. چشم‌هایتان را ببندید و از کسی خواهش کنید انگشتش را روی نقطه‌ای از بدن شما بگذارد. به سرعت می‌فهمید که او انگشتش را کجا گذاشته. علتش این است که مغز شما آدرس تمام سلول‌های بدنتان را دارد. در سرطان یا هر بیماری دیگری هم می‌تواند بگوید چه مقدار دارو به کدام سلول‌ها رسانده شود. مغز ما آن‌قدر راه برای حفظ ما بلد است که خود ما هم نمی‌دانیم. علم پزشکی هم این نیست که راه‌ها را به بدن ما یاد بدهد، بلکه راه‌هایی را که بدن ما بلد است، کشف می‌کند. داروها و کمک‌های پزشکی می‌توانند به افراد فرصت بدهند تا فکر خود را نسبت به بیماری، بدن و سلامت خود تغییر دهند. چون افراد اگر فقط بخواهند از طریق فکر روی بدن خود اثر کنند، به‌دلیل این‌که فکرشان آن پختگی و آمادگی لازم را ندارد، ممکن است مدت زیادی طول بکشد. برای همین باید از علم پزشکی و داروسازی سپاسگزار بود. اما همان‌طور که گفتم، آدم‌ها اگر با خودشان آشتی نباشند، حتی ممکن است به دارو واکنش معکوس نشان دهند یا این‌که به محض قطع دارو دوباره بدنشان بیمار شود. متاسفانه اکثر آدم‌ها با خودشان آشتی نیستند و همان‌طور که خودکشی یک نشانه دوست نداشتن خود است، بیماری‌های سخت‌درمانی مثل ام‌اس یا سرطان هم ناشی از دوست نداشتن خود و نوعی خودکشی، مظلوم‌نمایی و قربانی نشان دادن خود است. یا مثلا کسی که از اثرات مضر سیگار کشیدن آگاه است و باز هم سیگار می‌کشد، آیا او در حال خودکشی نیست و آیا این کار او دلیل بر این نیست که خودش را دوست ندارد؟ کسانی که سیگار می‌کشند به‌طور میانگین ۷ سال کمتر عمر می‌کنند و ۱۷ سال آخر زندگی‌شان هم مریضند. آیا این زمان کمی است؟

انسان‌ها اگر خودشان را دوست داشته باشند، به جایی می‌رسند که حتی با وجود سخت‌ترین بیماری‌ها، می‌توانند با اطمینان به پزشک خود بگویند که دیگر به دارو نیاز ندارند. چون آن‌قدر هماهنگی بین ناخودآگاه و خودآگاهشان برقرار شده که کاملا یک‌دل و یک‌جهت‌اند؛ و وقتی تضادی در درونشان نیست، همان [انرژی مثبت، انرژی دوست‌داشتن خود، انرژی عشق] وارد جریان خونشان می‌شود و سلامت بدن را برقرار می‌کند. برای همین است که (همان‌طور که پیش از این هم گفتم) آدم‌های عاشق کمتر مریض می‌شوند، آدم‌هایی که خوشحالند کمتر سرما می‌خورند؛ اما آدم‌هایی که استرس دارند زودتر مریض می‌شوند. تمام اینها نشان‌دهنده تاثیر مستقیم بین فکر و بدن است.

اجازه بدهید یک نکته را هم اینجا بگویم چون مهم است. شما می‌بینید که پلیس دنبال قاتل‌ها است، به‌خصوص قاتل‌های زنجیره‌ای که بر فرض ۲۰ نفر را کشته‌اند. اما الان شما می‌دانید که چیزهایی مثل استرس، افسردگی، ام‌اس، سرطان و... هم قاتل‌های زنجیره‌ای هستند که همین‌طور به کشتن آدم‌ها مشغولند و هر روز خردخرد دارند جان آنها را می‌گیرند. فرقش این است که کسی متوجه کشندگی آنها نیست، قانونی برای مجازات آنها وجود ندارد و اکثر مردم از کنار این "قاتل‌های خاموش" بی‌توجه می‌گذرند. بنابراین بسیار مهم است که باورها را اصلاح کنیم، آدم‌ها را با خودشان آشتی بدهیم و با سلاحی مرکب از اندیشه درست و دانش پزشکی، به مصاف این قاتلان خاموش برویم.

"Whispers from a spiritual garden" یا "زمزمه‌هایی از یک باغ روحانی"، نام ترانه‌ای است در آلبوم جدید "یوسف اسلام" که براساس شعری از مولانا ساخته شده. انسان این کلمات را که می‌شنود بی‌اختیار دلتنگ آن باغ روحانی، آن آرامش فرازمینی می‌شود. دلش از این همه اضطراب و عجله و هیاهو می‌گیرد و آرزو می‌کند حتی دمی هم شده در آن باغ به سر ببرد. عرفانی که ما از عرفای قدیمی به‌ویژه عرفای شرقی و مخصوصا ایرانی در ذهن داریم، جلوه‌هایی از این بهشت جاودان، آن مکان شادمانه‌ای را که انسان در آن احساس سبکبالی و رهایی دارد، به تصویر می‌کشد و سعادت آدمی را در رسیدن به آن می‌داند. اما هر چه باشد، آن عرفان مال دورانی است که بشر این‌گونه درگیر، پرمشغله و سردرگم نشده بود. این روزها آدم‌ها برای شنیدن حتی یک ترانه هم شاید آن‌قدر وقت و آسودگی خاطر نداشته باشند، چه رسد به این‌که در وادی سیر و سلوک عرفانی قدم بگذارند. با این حال، این نیازی است که در عمق وجود انسان مدرن امروزی هم به همان اندازه وجود دارد. به عنوان آخرین سوال، می‌خواهم بپرسم که آیا می‌توان گفت نگرش‌هایی همچون "مکتب کمال" نوعی عرفان مدرن یا مدرنیزه کردن عرفان هستند؟ و آیا می‌توان از این طریق، در جنگل‌شهرهای امروز همچنان زمزمه‌های آن باغ روحانی را شنید و به وجد آمد؟

بهتر است پاسخ این سوال را به این شکل بدهم که یکی از چیزهایی که ما نسبت به آن کم‌توجه‌ایم، باطن امور است. ما در دنیا معمولا ظواهر کارها را می‌بینیم. دوستی دارم که زمانی برای دیدن کارخانه هواپیماسازی بوئینگ رفته بود و نکته جالبی را اشاره می‌کرد. می‌گفت هر کسی آنجا را می‌دید از سطح بالای فناوری آن حیرت‌زده می‌شد، ولی چیزی که من را به شگفتی و تحسین واداشت مدیریت و فکری بود که در پس کارها جریان داشت؛ این‌که چطور همه این اجزا در کنار هم می‌نشینند تا یک هواپیما ساخته شود. در حقیقت، موفقیت در هر زمینه‌ای، از اقتصاد گرفته تا صنعت، تندرستی، روابط اجتماعی، سعادت بشر و...، یک سری مبانی دارد که به آن می‌گویند "فلسفه". متاسفانه ما ایرانی‌ها می‌گوییم "آقا فلسفه نباف برو سر اصل مطلب"، غافل از این‌که فلسفه اساس هر کار اساسی است. یعنی شما قبل از این‌که کاری را شروع کنی، باید فلسفه‌اش را پیدا کنی. برای همین است که ما خودرو را می‌آوریم بعد سردرگم می‌شویم، فلان سیستم اقتصادی را می‌آوریم به همین شکل. برای این‌که ما فلسفه آن را نساخته یا درک نکرده‌ایم. به نظر من برای موفقیت در هر کاری، اول باید فلسفه‌اش را ایجاد کنیم و بر اساس آن حرکت کنیم. فلسفه‌ای که من را به ایجاد و گسترش مکتب کمال تشویق کرده، این است که به تجربه دریافته‌ام آدم‌ها می‌دانند چه چیزی خوب و چه چیزی بد است، به‌ویژه در این دوران که این‌قدر اطلاعات در کتاب‌ها، روزنامه‌ها، رادیو و تلویزیون، اینترنت و... فراوان است. مردم می‌دانند که ورزش خوب است، تغذیه صحیح خوب است، دوستی و خانواده و شوخی و خنده خوب است... همه اینها را می‌دانند ولی عمل نمی‌کنند. در پی یافتن پاسخ این‌ پرسش که چرا مردم به این دانسته‌ها عمل نمی‌کنند، به مکتب کمال رسیدم. ما در مکتب کمال اعتقاد داریم انسان‌ها برخلاف تصور، خودشان را دوست ندارند؛ در واقع بدترین دشمن انسان در وجود خودش است. به همین دلیل است که همان‌طور که گفتم، شخص با این‌که مثلا از ضررهای سیگار آگاه است باز هم سیگار می‌کشد؛ یعنی واقعا می‌خواهد خودکشی کند، به بدنش ضرر برساند. من اعتقاد دارم اگر انسان‌ها با خودشان آشتی کنند، راه را بهتر از من بلدند. ما باید کاری کنیم که انسان‌ها با خودشان آشتی کنند، چون در آن صورت دیگر جنگ و جدل [با خودشان و دیگران] نمی‌کنند، بلکه می‌نشینند راه‌حل‌های بهتری پیدا می‌کنند. آن‌قدر راه حل در دنیا هست که نیازی به جدال نیست. ولی ما محدود شده‌ایم.

یک دلیل آن، آموزش‌های نادرستی است که دید‌ه‌ایم. یکی از معضلات جامعه ما این است که احترام به افراد هنوز جا نیفتاده و ما همچنان قبیله‌ای فکر می‌کنیم و تصمیم می‌گیریم. ما هنوز یاد نگرفته‌ایم که برای حل مشکلات، خودمان باید وارد عمل شویم. هنوز منتظریم که یک نفر دیگر بیاید مشکلات ما را حل کند و خوشبختی و آسایش را به ما هدیه کند. من امیدوارم مکتب کمال کمک کند که افراد منتظر دولت نباشند، چراکه اصلا اعتقاد ندارم دولت مثل پدر ملت باید برای مردم کار کند. من به این حرف امام خمینی (ره) که "دولت خدمت‌گزار مردم است" بسیار اعتقاد و احترام دارم. دولت صاحب مردم نیست؛ البته باید وظیفه‌اش را انجام بدهد. مردم هم باید وظیفه خود‌شان را انجام بدهند. مثلا همین سازمان‌های غیردولتی (NGOها) را باید تشویق کرد که خودشان مسائل خودشان را حل کنند؛ هم بار دولت کم می‌شود و هم این‌که مردم راحت‌تر به مقصود که همان خوشبختی و راحتی است می‌رسند.

دیگر دلیل محدود شدن ما، نوع زندگی‌مان است [که خودمان برای خودمان ساخته‌ایم و] در نتیجه آن، خودمان را مستاصل و کلافه می‌بینیم. پرنده نمی‌بینیم، درخت نمی‌بینیم، چمن نمی‌بینیم، وقت آزاد نداریم، نمی‌توانیم شعر بخوانیم، نقاشی بکشیم، آواز بخوانیم یا ساز بزنیم... و همه اینها باز ناشی از این است که خودمان را دوست نداریم.

من ادعایی ندارم، جز این‌که می‌گویم به اعتقاد من بهترین خدمتی که می‌توان به نوع بشر کرد، این است که آدم‌ها را با خودشان آشتی بدهیم. آن وقت او همه چیز را خودش پیدا می‌کند، حتی دینش را. شما ببینید این "ایسم"ها یا دین‌ها نیستند که خوب یا بدند؛ آدم‌هایی که آنها را می‌پذیرند به آنها ارزش می‌دهند. آدمی که تربیت خوبی داشته و مهربان و شریف و درستکار است، اگر مسلمان باشد مسلمان خوبی است، اگر مسیحی باشد مسیحی خوبی است و هر اعتقاد دیگری هم داشته باشد باز آدم خوبی خواهد بود.

به عقیده من، مکتب کمال نگرشی است که می‌تواند به انسان‌ها کمک کند تا در هر وضعیتی که هستند، به بهترین درجه برسند. این مکتب چیزی است که هر کس به آن معتقد شد، مکتب خودش خواهد شد. و آن وقت است که برای بهبود اوضاع قدم خواهد برداشت و دنیا را به جای بهتری برای زندگی تبدیل خواهد کرد؛ جایی که زمزمه‌های آن باغ روحانی را به‌وضوح می‌توان شنید. 

 


از محمود معظمی خواهش کردیم یک یادگاری به خواننده‌های دانشمند بدهند، و چه چیزی بهتر از یک اندیشه زیبا که به دست خود ایشان نوشته شده باشد! جمله‌ای که با خط محمود معظمی می‌خوانید، یکی از ۶ تلقین مثبت مکتب کمال است. سایر تلقین‌ها را می‌توانید اینجا ببیند. معظمی می‌گوید ما در مکتب کمال توصیه می‌کنیم افراد حداقل روزی ۳ بار این تلقین‌ها را برای خود تکرار کنند.

 

دیدگاه های شما  

 
0 #9 زهرا 04 آذر 1392 ساعت 14:46
سلام به استاد عزیزم و دوستان
من قبل از اینکه با آموزش‌های آقای معظمی اشنا بشم اصلا احساس خوشبختی نمی کردم خیلی زود از کارهایم نا امید میشدم خودم رو دوست نداشتم. اما از وقتی با مکتب کمال اشنا شدم خودم رو کاملا خوشبخت میدانم حتی کاری که دو سال از انجام ان ناامید شده بودم را با موفقیت انجام دادم. الان مشکلات زیادی دارم اما میدانم که قادر به حل تک تک انها هستم وهیچ وقت دست از تلاش بر نخواهم داشت *خودت را دوست بدار و کمک کن تا دیگران نیز خود را بیشتر دوست بدارند* 8)
از شما استاد عزیزم ممنونم که به من کمک کردین امید وارم همیشه موفق باشید
پاسخ به این دیدگاه
 
 
+1 #8 محسن 26 اسفند 1391 ساعت 19:31
گروه مکتب کمال
از شما بسیار سپاسگذارم
مقاله را خوندم و واقعا خوب بود
متشکرم، واقعا ممنونم
به امید اینکه همه ی انسان ها خودشان را دوست
بدارند و به خودشان احترام بگذارند.
پاسخ به این دیدگاه
 
 
0 #7 بنده هستم 21 دی 1391 ساعت 12:47
باسلام
تشکر از آقای دکتر معظمی و افرادی که این مطالب را تایپ و آماده برای ثبت در این سایت نمودند.
پاسخ به این دیدگاه
 
 
+4 #6 soheyla 29 آذر 1390 ساعت 17:41
سهیلا 29 اذر ساعت 17:30
با عرض سلام خدمت اقای دکتر معظمی من به توصیه های شما عمل کردم ومیکنم ومطالب ارزشمند شما را به دیگران یاد می دهم . خیلی دوستتان دارم وبرای سلامتی شما دعا میکنم.شما بهترینید
پاسخ به این دیدگاه
 
 
+1 #5 سردبير 18 آبان 1390 ساعت 14:20
مهدی 10 عزیز

لطفا از این طریق هم موفقیت‌هایتان را بیان کنید تا آنها را با نام و عکس خودتان در سایت منتشر کنیم (لطفا روی لینک کلیک کنید):

www.moazami.ca/pe/news/website/108-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%AF-%D9%81%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1-%D8%AA%D8%B1-%D9%88-%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%B4%D9%85%D9%86%D8%AF-%D8%AA
پاسخ به این دیدگاه
 
 
+1 #4 سردبير 18 آبان 1390 ساعت 14:13
دوست عزیز، آقا یا خانم اردستانی

از نظر شما سپاسگزاریم و خوشحالیم که سایت مکتب کمال برای شما منبع الهام و انرژی است.

پیشنهاد می‌کنیم این محصول را هم که درباره تغییر عادات و باورهاست، از فروشگاه مکتب کمال خریداری فرمائید و گوش کنید:

store.moazami.ca/product/22

ضمنا در کتاب "شما می‌توانید خوشبخت‌تر شوید!" هم مطالب ارزنده و موثری درباره این موضوع وجود دارد که آن را هم می‌توانید از فروشگاه اینترنتی مکتب کمال بخرید:

store.moazami.ca/product/21
پاسخ به این دیدگاه
 
 
+3 #3 اردستانی/م 18 آبان 1390 ساعت 13:19
با سلام من هم خیلی دنباله این هستم که بدونم چرا به چیزهایی که میدونیم عمل نمیکنیم .این متن خیلی کمکم کرد. ولی هنوز اون کلیده واقعی برای سوالم را پیدا نکردم.ساستتونو هرروز میبینم و هرروز منبع انرژی میشوم.
پاسخ به این دیدگاه
 
 
+6 #2 مهدی 10 16 آبان 1390 ساعت 23:10
متشکرم آقای معظمی.همین استاندارد سازی که شما میگید من خودم این روتین را شکستم.من طی نامه ای که به رییس کل بانک مرکزی وقت نوشتم در مورد تاریخ ضرب سکه طلا در نامه به ایشان توضیحاتی دادم که الان شما نگاه کنید دیگه از تاریخ 86 به این ور تاریخ جدیدی حک نمی کنند و خود ایشان نامه ای به من نوشتن واز من تشکر کرده اند.این موفقیت من بود خواست ام به اطلاع شما برسانم.که می گویید از موفقیت هایتان برای من بنویسد.
پاسخ به این دیدگاه
 
 
+7 #1 شاگرد مکتب کمال 09 آبان 1390 ساعت 17:36
آقای معظمی عالی عالی عالی بود.جواب خیلی از سوالامو گرفتم.خیلی مصاحبه قشنگی بود.سوال هایی را که تا امروز خیلی فکر منو مشغول کرده بود.کمال تشکر را از آقای معظمی دارم.
پاسخ به این دیدگاه
 

افزودن دیدگاه

کد امنیتی
لطفا تصویر دیگری را به من نشان بده

با ارسال نظرات خود ما را در هر چه بهتر کردن خدماتمان یاری دهید.