آموزش فروش

نمیشه با آبکش، آب آورد‌!

نمیشه با آبکش، آب آورد

محمود معظمی/ خانمی حدوداً ۶۰ ساله (یا شاید هم کمتر) به من مراجعه کرد و گفت: آقای معظمی خیلی خسته و بی‌حوصله هستم.
اصلاً انرژی ندارم. خودم هم نمی‌دانم چرا اینگونه شده ام؟!
از او خواستم کمی از خودش بگوید؛ مثلاً:
چه کار می‌کنید؟ ازدواج کرده‌اید؟ یا خیر؟ همسرتان چگونه است؟ بچه دارید؟ و...
 

ادامه مطلب...
 

وقتی شروع کرد به تعریف از زندگی فردی و شخصی‌اش، بسیاری از مسائل گوناگون را بیان کرد:
من جوان بودم، بچه بودم، نگذاشتند درس بخوانم، همسرم زورگو و بداخلاق بود.
گفتم: الان چگونه است؟

گفت: الان خیلی آرام و مهربان شده، گویی به اشتباهاتش پی‌برده است! ولی مهربانی‌اش حال مرا خوب نمی­‌کند. بچه­‌های خوبی دارم. از آن‌ها راضی­ هستم.
همین‌طور که صحبت می­‌کرد، متوجه شدم که یک رگه­‌های عمیقی از رنجش و مسائل حل نشده در وجود او وجود دارد.
با هم که صحبت کردیم، به ایشان عرض کردم: موردی که به من مراجعه کردید، نداشتن انرژی است. بنابراین هر وقت حس کردید انرژی ندارید، باید ببینید خواب و تغذیه شما مناسب است؟ مشکل خاصی ندارید؟ اگر این موارد نبود، برای نداشتن انرژی باید به پزشک مراجعه کنید. بی­‌حوصلگی و خستگی طولانی مدت را نپذیرید؛ ممکن است نشانی از یک بیماری بد باشد، ممکن است خیلی ساده باشد. پس مراجعه به پزشک الزامی است.
ایشان گفتند: من نزد پزشک رفته‌ام و مشکل خاصی ندارم و از نظر جسمی سالم هستم.

و من ادامه دادم:
ما قدیم‌­ها که نوجوان بودیم، به شوخی به ما می‌­گفتند: وقتی بزرگ شدی و ازدواج کردی، عروسیت برایت با آبکش آب می‌­آورم!
این ضرب­‌المثل نشان از یک کار نشدنی و محال دارد. چگونه می­‌شود با آبکش آب آورد؟! شاید تنها فایده­‌اش این باشد که ابتدای مسیر را خیس کند. آدم نمی­‌تواند با آبکش آب بیاورد.
گفت: بله!

گفتم: ما یک منبع انرژی در وجودمان داریم.
ما یک فکر، یک وقت و یک انرژی داریم که این سه، با هم مثلثی می‌سازند که به آن "مثلث انرژی" می­‌گوییم.
در هر زمان، شما فقط یک عدد فکر دارید، به یک فکر می­‌توانید تمرکز کنید. یک وقت دارید که صرف این فکر و یک انرژی دارید که صرف این دو می­‌شود.

اگر هر کدام از این سه ضلع را نداشته باشید، به بقیه نخواهی رسید!

انسان‌های موفق از این سه منبع (فکر، وقت و انرژی) توانایی‌شان به درستی استفاده می­‌کنند.
و البته به جسم‌مان نیز باید رسیدگی کنیم و به موقع به پزشک مراجعه کنیم.

نمیشه با آبکش، آب آورد

جانِ کلام این‌که:
این خانم مشکل جسمی ندارد. پس چرا انرژی ندارد؟ با این‌که تغذیه و خواب مناسبی هم دارد، پس انرژی‌­اش کجا می‌رود؟!
فرض کنید داخل ظرفی، سوراخ‌هایی باشد که انرژی از آن‌ها اتلاف شود. دیگر انرژی‌ای نمی­‌ماند! مثل منبعی که نشتی داشته باشد، هرچه نشتی‌ها بیشتر باشد، منبع هم زودتر خالی می­‌شود.

ایشان پرسیدند: این چه ربطی به داستان من دارد؟!
از ایشان(که خیلی هم باهوش بودند) خواستم که بلند شوند و سطل زباله‌­ی داخل اتاق را بغل کند (با اکراه این کار را کرد).
گفتم: آن را بغل کنید و دور اتاق قدم بزنید و صحبت کنید.
کمی راه رفت و بعد پرسید: این را کنار بگذارم؟

گفتم: چرا؟
گفت: خب مزاحم است.
گفتم: حالا که فقط کاغذ در آن است، ممکن بود گوشت فاسد و غذای مانده و چیزهای آلوده­ کننده در آن باشد. چه احساسی به شما دست می­‌دهد؟
گفت: حالم بد می­‌شود.
گفتم،: بله، چندش­‌آور و مشمئزکننده است.
گفتم: حالا آن را کنار بگذارید و بنشینید.

این سطل زباله، مسائل قدیمی شماست. سی سال است که آشغال‌ها (مثل رنجش از خودتان، همسرتان، زندگی، زمین و زمان) را در آن نگه­ داشته­‌اید.
پرسید: شما می­‌گویید من این‌ها را فراموش کنم؟
گفتم: نه!

گفت: می­‌گویید این‌ها در زندگی من نبوده؟
گفتم: نه! چنین قصدی هم ندارم.
گفت: خب چطور این ظلم‌ها، تحقیرها و فرصتی را که از دست داده­‌ام، ندیده بگیرم و فراموش کنم؟
گفتم: ببینید چقدر زباله­‌های بدبویی است؟ حالا شما فکر کنید که چند برابر وزن بدنتان دارید با خودتان زباله حمل می­‌کنید، بو هم برداشته و مگس دورش جمع شده، رنج می­‌برید. هزار تا عوارض هم دارد و لی شما این زباله­‌ها را رها نمی­‌کنید و جزئی از زندگی شما شده است!

کمی گیج شده بود.
گفتم: این زباله‌­ها یا رنجش‌هایی که قبلا صحبتش را کردیم، ذهنی هستند. مثلا گه‌گاه فکرتان به این سمت می‌رود که فلان زمان، همسرتان فلان حرف را به شما زده است، یا فلان همسایه فلان کار را کرده است. همه­‌ی این‌ها یک فکر است و هر کدام انرژی شما را هدر می‌دهند؛ مثل علف هرز در باغچه. وقتی علف هرز زیاد باشد، درخت میوه نمی‌دهد، گندم رشد نمی‌کند. چون انرژی و مواد غذایی خاک را علف‌های هرز می­‌گیرند و چیزی برای درخت اصلی نمی­‌ماند. ممکن است شما خیلی ایده­‌های خوب داشته باشید اما انرژی برایتان نمی‌­ماند که برای کارهای مفید صرف کنید.

شما خیلی انرژی دارید ولی انرژی­‌ات درحال صرف افکار گذشته­‌ات می‌شود. گذشته­‌ات را با خود به زمان حال آورده‌اید.
گفت: شما می­‌فرمایید من چه­‌کار کنم؟ برایم خیلی سخت است؛ چطور آن‌همه فشاری را که به من تحمیل شده فراموش کنم؟
گفتم: میلِ خودتان است. انتخاب با شماست. شما تصمیم می­‌گیرید که در این لحظه چه کنید؟ می­‌توانید کاری را انجام دهید یا ندهید. آیا حرام شدن بیست سال از عمر شما، دلیل عقلانی است برای آنکه مابقی عمرتان را هم هدر دهید؟ آیا از خودتان طلب بخشش نمی­‌کنید؟
گفت: چرا...
گفتم: خب چرا خودتان را نمی‌­بخشید؟ وقتی ازدواج کردید، درک و فهمِ الان را داشتید؟
می­گوید: نه!
میگویم: خب گذشته دیگر...
گفت: به همین سادگی؟
گفتم: به همین سادگی می­‌توانید زندگی‌تان را به بهشت یا جهنم تبدیل کنید. انتخاب با شماست. کدام را انتخاب می­‌کنید؟ (در حالت حیرت مانده بود).

یک خبر خوش به شما می­‌دهم:
 این خانم تصمیم گرفتند یک فکر نو، یک ایده­‌ی نو در زندگی شروع کنند. تصمیم گرفتند از گذشته جدا شده و بپذیرند که گذشته‌شان هم بخشی از زندگیشان بوده است و جالب آنکه در بقیه‌­ی صحبت‌هایی که با هم داشتیم موضوع صحبت ما این بود که من متوجه شدم که ایشان دستی بر نویسندگی دارند و کتابی را شروع کرده­‌اند و کتابشان حتی عنوان و موضوع دارد و به خاطر نداشتن انرژی آن را کنار گذاشته­‌اند. حالا که متوجه شده­‌اند انرژی­‌شان کجا به هدر می­‌رود، تصمیم گرفته­‌اند که آن را در راه درست به کار بگیرند.

من به شما قول می‌­دهم که دیر یا زود یک خانم نویسنده به جمع ما اضافه خواهند شد که تمام مسائل زندگیشان، دستمایه­‌ای برای آموزش جوان­‌ها خواهد شد. ایشان از کسی که انرژی­‌اش نابود می­شد، تبدیل شدند به یک خانم مولّد و سازنده و خنده­‌رو که فرزندانشان هم از این تغییر ایشان متعجب بودند. به فرزندانشان می‌­گفتم: من احساس می­‌کنم که یک گنج گرانبهایی داشته در یک انباری خاک می­‌خورده و حالا خاکش را کنار زده­‌ایم و می‌بینیم چقدر ارزشمند است؛ و این تازه سرآغاز راه است. تنها با یک تصمیم. در یک لحظه او تصمیم گرفت تصمیمش را عوض کند و توجه‌اش را از گذشته بردارد و بر زمان حال متمرکز شود.

به‌قول حضرت مولانا:
با این‌همه آن رنجِ شما، گنجِ شما باد
افسوس که بر گنجِ شما، پرده شمایید

پس بیایید:

تصمیم بگیریم که از خودمان موجود بهتری بسازیم. در جامعه‌­مان مشارکت کنیم. آدم مفیدتری باشیم. تصمیم بگیریم تمام سطل زباله­‌ها را کنار بگذاریم.
سطل زباله‌ها چه فایده­‌ای دارد جز خسته و بی‌­انرژی و کسل و بی­‌ثمر کردنِ ما؟!
من و شما همین لحظه تصمیم می­‌گیریم آدم‌های باارزش‌تری برای خودمان، دیگران و جامعه باشیم.

مخاطب عزیز و محترم انتخاب با شماست که تصمیم بگیرید رنجش‌­ها را آبیاری کنید، یا درختِ پربارِ زندگی‌ات را؟
دوستدارتان محمود معظمی
لینک کوتاه این مطلب:
 
 
 
پیشنهاد می‌کنیم سمینارهای زیر را دانلود و گوش کنید:
برای دانلود لطفا روی عکس کلیک کنید
 
  
 

. . .

... آموزش‌های محمود معظمی را در شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید ...

               

. . .

 



. . .

دانلود آموزش‌های محمود معظمی

دیدگاه های شما  

 
0 #3 مسعود بالغی 08 شهریور 1395 ساعت 08:31
سلام
بله استاد کاملا موافق هستم. این روند تغیر به سمت رشو و سازندگی بسیار به جا و لازم بوده و باعث خوشخالی ایشان و افراد دیگر خواهد شد.

با تشکر
مجله اینترنتی الهامات
پاسخ به این دیدگاه
 
 
0 #2 ramona 07 شهریور 1395 ساعت 15:37
درود فراوان
بسیارمطلب خوب و حساسی رو یاداورشدید. بسیارسپاسگزارم استاد گرامی
پاسخ به این دیدگاه
 
 
+1 #1 عباس 07 شهریور 1395 ساعت 11:45
سلام و احترام؛ خیلی عاالی بود به ویژه تمثیل بغل کردن سطل زباله؛ خوشبختانه مراجع استاد تصمیم گرفته خودش رو عوض کنه. امیدوارم اراده لازم رو در تصمیمی که گرفته به کار ببنده و به فرمایش استاد نویسنده ای صاحب کتاب هم به جمعمون اضافه بشه.
پاسخ به این دیدگاه
 

افزودن دیدگاه

کد امنیتی
لطفا تصویر دیگری را به من نشان بده

با ارسال نظرات خود ما را در هر چه بهتر کردن خدماتمان یاری دهید.